
امیر حسین والا
برای تماشای نمایش «رانده» باید شکیبا و اهل مکاشفه بود. طراحی صحنه، کمترین اطلاعات را در ابتدا به مخاطب میدهد و به نظر میرسد از فضای کوچک تماشاخانه لور هم نباید انتظار صحنهآرایی ویژهای داشت. شاید بتوان گفت این فضا ظرفیت حداکثر بیست تماشاگر را دارد که چیدمان و حضور همین تعداد هم میتواند حداقل چهل درصد فضای اجرا و حرکت را اشغال کند. البته این ویژگی، خودش میتواند ظرفیت باشد یعنی در این شرایط، نمایشی خواهد توانست مخاطبش را جذب کند که از موضوعات چندلایه و مفاهیم انسانی، متن منسجم، قوت کارگردانی و همچنین توانمندی بازیگر برخوردار باشد. این انتظاری است که مخاطب تئاتر نیز از این پس باید از اجراهای تماشاخانه لور داشته باشد.
نمایش، دو بازیگر هم بیشتر ندارد، وحید دهشکار و الهام علیزاده؛ که هر دو نیز از همان ابتدای نمایش، در فضای تاریک و گنگ صحنه حضور دارند. دقایق اولیه در همین تعلیق سپری میشود و مخاطب ناچار است علاوه بر توجه حداکثری بر چهره دو بازیگر و شنیدن دقیقتر دیالوگ و موسیقی، خودش را به دریافتهای شهودی بسپارد تا بتواند بیشتر در معرض آگاهی قرار گیرد چرا که نام جواد انصاری، چه به عنوان بازیگر و چه به عنوان کارگردان، به مخاطب این اطمینان خاطر را میدهد که قرار است شاهد نمایشی باشد که در کنار لذت ناشی از کشف، او را در فرآیند درکی جدید از یک موضوع انسانی و عمیق درگیر خواهد کرد.
بازی هماهنگ بازیگرها، فراز و فرودهای متن، دیالوگهای روان، آشنا بودن موضوع روایت و استفاده مناسب از تاریکی و نور در پیشبرد این نمایش، سبب شده است که تماشاگر، گام به گام، خود را همراه قهرمان داستان احساس کند. هرچقدر که در طول ماجرا، به آگاهی مخاطب افزوده میشود، زوایای بیشتری از قصه نیز برایش پیدا میگردد، به گونهای که هم تعلیق ابتدای نمایش از بین میرود و جایش را به لذت کشفی همراه با اندوه میدهد و هم فضای تاریک و گنگ صحنه برایش کاملا معنا مییابد. این را باید همان هنر استفاده از محدودیتهایی دانست که کارگردان نمایش از آن به عنوان ظرفیتی برای پیشبرد ماجرای خود بهره برده است.
اگرچه دیالوگهای الهام علیزاده و حضور او در نمایش بیشتر به چشم میآید اما هر دو بازیگر از تمام توانایی خود برای پیشبرد روایت بهره میبرند و به خوبی توانستهاند از پس اجرای نقش خود برآیند. وحید دهشکار، که در این سالها از او کارهای ارزشمندی در زمینه بازیگری و کارگردانی دیدهایم، در تمام طول بازی آرام و قابل قبولی خود سعی میکند از تسلطش بر بیان و صدا برای تبیین شخصیت خود و پیشبرد نمایش استفاده کند. نقطه عطف بازی او بیان دیالوگ «مگه ما آبرومون رُ از توی جوب آوردیم…» است که او را از آرامش نقش جدید یا شاید حالت انکار بیرون میکشد و دریچه جدیدی را نیز برای مخاطب میگشاید.
اما پایان بندی این کار را باید نقطه عطف نمایش دانست. اجرای ستودنی الهام علیزاده در القاء موقعیت ارتفاع به مخاطب و بهرهگیری از حضور و حرکت نور در دلِ سیاهی صحنه، بدون تردید درخشانترین بخش این اجراست که پایانی دراماتیک، تلخ و خارج از انتظار را رقم میزند. با وجود آنکه تماشاگر از نیمههای روایت به اصل ماجرا و فضای روایت پی برده است اما چیدمان هنرمندانه رخدادها، روشن شدن ابهامات در مسیری پیوسته و داستانی در کنار تکنیکهای نور و بازی چهره و بدن، از صحنه پایانی، تصویری غیرقابل پیشبینی و ستودنی میسازد. اگرچه برای تماشای نمایش «رانده» باید شکیبا و اهل مکاشفه بود اما میتوان تضمین کرد که پس از پایان، مخاطب با یافتن فرصتی برای اندیشه و تفکر، راضی تماشاخانه را ترک خواهد کرد.