رشاد عقیلی
ایرج اعتمادی، نویسنده و روزنامهنگار باسابقه، در یادداشتی کوتاه اما پُرطنین که در صفحهی شخصیاش در اینستاگرام منتشر کرد، از ترک ناگزیر محل قدیمی فعالیتهای فرهنگیاش در بازار فردوسی قشم نوشت. هرچند این جابجایی در ظاهر صرفاً تغییر آدرس یک دفتر نشر است، اما در حقیقت نمادی از یک تبعید فرهنگی است؛ خاموشسازی تدریجی جریانی مستقل در جزیرهای که زیرساختهای فرهنگی آن، همچنان با فقر مزمن دستبهگریباناند.
خانهای برای واژه
اعتمادی در این یادداشت، از دفتر نشرش با واژههایی فراتر از توصیف فیزیکی سخن میگوید: خانه، معبد، پناهگاه و حتی تبعیدگاه. مکانی که با رسانه و ادبیات زیسته و در آن، «رنج»، «سکوت» و «تحمل» را با واژهها معنا کرده است. فضایی که نهتنها محل خلق رمانها، یادداشتها و گزارشها بود، بلکه مأمنی برای زیست فرهنگی، چه فردی و چه جمعی، به شمار میرفت.
در لابهلای سطرهای یادداشت، نوعی دلتنگی و همزمان اعتراضی خاموش موج میزند؛ دلتنگی برای فضایی فرهنگی و حداقلی که بهدلیل تصمیمهای مبهم نهادهای شهری، فراهم نشد؛ و اعتراضی آرام اما پُرمعنا به نوع مواجههی معاونت عمرانی و مدیریت مستغلات سازمان منطقه آزاد با نهادهای مستقل فرهنگی.
وقتی فرهنگ به زیرزمین رفت
بخش مهمی از یادداشت، نقدی است بر وضعیت نهادهای فرهنگی قشم؛ جایی که بهزعم اعتمادی، فرهنگ و رسانه به زیرزمینها و پستوهای تجاری تبعید شدهاند. او از «تبعید هفدهسالهی فرهنگی» خود در زیرزمین بازار فردوسی مینویسد؛ جایی که کتاب و اندیشه، در سایهی کالاهای وارداتی، از چشمها پنهان بودند. در چنین فضایی، سخن گفتن از توسعهی فرهنگی، بیشتر به طنز میماند.
اعتمادی، این جابجایی ناگهانی را نه یک انتخاب، که نتیجهی فشارهای نادیدنی، سکوتهای پیاپی، و بیاعتنایی به جایگاه واقعی نهادهای فرهنگی در ساختار شهری میداند. او در پایان، با دلی پُر اما بیهیاهو، از خداحافظیاش با دفتر قدیمی مینویسد و امیدی هرچند شکننده، اما زنده به نوشتن در کنار دریا ابراز میکند.
پاتوقی فرهنگی خاموش شد
اگرچه این یادداشت در زبان فردی نوشته شده، اما فراتر از تجربهی شخصی یک نویسنده است؛ صدای فروخفتن تدریجی پاتوقی فرهنگی در قشم است. سالها بود که دفتر انتشارات «پر سرخ»، به محفلی معتبر و خودجوش برای نویسندگان، شاعران، خبرنگاران و روزنامهنگاران قشمی بدل شده بود؛ جایگاهی که در فقدان محافل رسمی، زیست ادبی جزیره را سرپا نگه میداشت.
شبها در آن دفتر، بحثهای شاعرانه، نقد کتاب، مرور ایدهها و گفتوگوهای بیواسطه جریان داشت. بسیاری از اهالی قلم، آن را خانهی دوم خود میدانستند و محل قرارهای فرهنگیشان را در همانجا میگذاشتند.
اکنون اما، این دفتر ناگهان به مکانی در دل یک مرکز تجاری ديگر منتقل شده است. جايي كه ديگر نه رو به خیابان دارد، نه در مسیر رفتوآمد اهالی فرهنگ است. مخاطبانش برای رسیدن به آن، باید مسیری طولانی را در میان کالاهای لوکس و اجناس بازاری طی کنند تا به فضایی برسند که دیگر هیچ سنخیتی با روحیهی هنری و فرهنگی ندارد. تبعیدی واقعی، از متن به حاشیه.
فرهنگ نیاز به مأمن دارد، نه ویترین
این ماجرا تنها یک جابهجایی نیست؛ بازتاب نمادینی است از به حاشیه راندن فرهنگ مستقل، غیردولتی و زنده. فرهنگ برای زیستن، به مکان نیاز دارد؛ نه ویترینی در سایهی بازار، بلکه پناهگاهی برای گفتوگو، نوشتن و
آفرینش.
وقتی فضاهای فرهنگی از بافت شهر حذف میشوند و در لابهلای اجناس تجاری مدفون میگردند، نتیجه نه خاموشی کامل، بلکه نمایش سطحیِ چیزی بهنام «فرهنگ» خواهد بود؛ نمایشی بیمحتوا، که هیچ نسبتی با پویایی اندیشه ندارد.
پایانی باز؛ یک درخواست روشن
در کنار نقد، این ماجرا یک مطالبهی روشن نیز
دارد. آیا وقت آن نرسیده که مدیریت منطقه آزاد قشم ـ بهویژه مدیرعاملی که خود از جامعهی نویسندگان است، و معاون فرهنگی که بارها به این دفتر سر زده ـ گامی عملی بردارند؟ واگذاری فضایی کوچک اما درخور ـ حتی ۵۰ متر ـ در بخشی مناسب از شهر كه در شان نويسندگان و شاعران قشم باشد، میتواند پاسخی عملی به دغدغهای واقعی باشد.
اگرچه مدیرعامل فعلی و معاون فرهنگی همواره در کنار فعالیتهای فرهنگی بودهاند، اما لازم است زیرمجموعههایی چون معاونت عمرانی و مدیریت مستغلات نیز به اهمیت و ظرافت فرهنگ و هتر واقف شوند؛ و بدانند كه تفاوت کار فرهنگی با امور تجاری، تفاوتی بنیادین است که باید در تصمیمسازیها لحاظ شود. تنها در این صورت است که تعامل سازندهای میان مدیران فرهنگی و تصمیمگیران شهری شکل خواهد گرفت.
نویسندگان قشم بیش از مکان، به احترام نیاز دارند؛ احترامی که نه در شعار، بلکه در عمل فرهنگی معنا مییابد.
