گروه: اجتماعی
شماره روزنامه:3478
تاریخ :1399/06/22 ساعت 11:33:16
تعداد بازدید: 20
هفت سنگ
email pdf word plus minus reset color
دریا چوبین

عکس اصلی خبر

)شنبه (

رویه ی تُشک از عرق تنم چسبناک شده. تاریکی و سکوت شب عین شیره‌ی نوچ و کشداری دورم را گرفته. نفسم دارد تنگی می‌کند. دل‌هوا می‌خوابم و سنگینی زمین و آسمان به سینه‌ام هوار می‌شود؛ انگار گِنو وسط قلب من، از خواب چندهزارساله‌اش بیدار شده و به جبران این خاموشی طولانی، دارد هی می‌غرد و تکه‌تکه سنگ‌آتش و گدازه از حلقش می‌زند بیرون. تَفتال غلیظش عین دیو سرخ و سیاه، راه می‌گیرد و می‌رود بالا توی کاسه‌ی سرم. دور مغزم می‌چرخد و ووکه می‌کشد و درد توی گوشهایم می‌پیچد. دیو، انگشتهای گداخته‌اش را توی کاسه‌ی چشمهایم فرو می‌کند. چشمهایم می‌ترکد و خون و آتش از حفره‌ی چشمم شُره می‌کند روی صورتم. بوی گوشت و پوست سوخته بلند می‌شود. باید خاموشش کنم تا خاکسترم نکرده. راه می‌گیرم سمت حمام .

تا زمین از تلوتلوخوردن دست بکشد و در مدار خود قرار بگیرد، چند بار  می‌افتم. با لباس می‌ایستم زیر دوش و قطره‌های آب، انگار پشنگه‌های دست آب‌چکان بی‌بی روی تابه، جزززز می‌کنند و گلوله گلوله از پوست داغم قِل می‌خورند و بخار می‌شوند. صدای بی‌بی عطر تنباک می‌پاشد به صورتم: «تَش اوشبا

 از حمام تا آشپزخانه یک پاکشانِ خیس فاصله است. آب توی کاسه‌های معدنی فریزر، کامل نبسته. چنگ می‌زنم لایه‌ی شیشه‌ای یخ را می‌شکنم و مشت مشت می‌ریزم توی دهانم. خرچ‌خرچ می‌جَوم و پایین که می‌رود، آتش توی رگهایم از لهیب می‌افتد و دیو سرخ و سیاه آرام می‌گیرد .

(یکشنبه )

با نوک انگشتانِ دستکش پوشیده‌ام، دستگیره‌ی درِ ماشین را می‌کشم سمت خودم. قیژژژ صدا می‌دهد و محکم به هم می‌خورد؛ انگار دسته‌‌‌جوغن سنگی می‌کوبند به مغزم. شوهرم دست می‌برد شیشه را پایین بکشد؛ چشم‌غره‌ی مرا که می‌بیند، پس می‌کشد و ابرو می‌‌شکند سمت داشبورد: «خو نگاه چه داغ کرده سر صلاة ظهر

کف دستم را می‌گذارم روی داشبورد؛ نه داغ، نه حتی گرم، خنک است برایم. هول می‌افتد به جانم: «ئی چه تَبیه سر به جونم کرده از دوش؟» شوهرم آرام نگاه می‌کند: «می‌برمت دکتر. دلت راحت

سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و خیره می‌شوم به خیابان و برای هزارمین بار فکر می‌کنم کاش این ویروس لعنتی را می‌شد دید. آنطور راحت‌تر چاره‌اش می‌کردیم .

مرکز بیماری‌های تنفسی بخش جدیدی است که عجولانه به بیمارستان سوانح سوختگی اضافه شده. رنگ دل‌کور زمین سیمانی از درزهای کفپوش چهارخانه پیداست. سیمهای درهم برهم، سرسری بست خورده‌اند و دیوارها هنوز لخت و سیمانی‌اند. این بخش، مثل زوائد همین ویروس جدید، از پهلوی بیمارستان بیرون زده؛ بدقواره و زشت .

از زمین تا سقف را با پلاستیک ضخیم پوشانده‌اند. مقابل پیشخوان، هر چندوجب به اندازه‌ی یک کف دست پلاستیک سوراخ است. برگه‌ی نوبتم را یک‌نفر از توی یکی از همین سوراخها می‌دهد دستم. می‌گویم: «خیلی ممنون اممممم.....» و می‌مانم بگویم خانم یا آقا. سرتاپا پوشیده در لباس مخصوص آبی‌رنگ است و چهره‌اش پشت ماسک و عینک‌محافظ مخفی شده .

کمی بعد خودم را چسبانده‌ام به خنکای صندلی فلزی مقابل پزشک جوانی که موس کامپیوترش را تندتند روی ترمه‌ی گل‌میز حرکت می‌دهد و با لهجه‌ی کویریِ پُر از قند و نباتش از حالم می‌پرسد .

تا برایش از شبهای تفتیده بگویم و از روزهایی که زمین و آسمان باهم به دورم می‌چرخند، همکارش گیره‌ای می‌زند سر ناخن جویده‌ی انگشتم و وصلم می‌کند به دستگاهی که می‌گوید رگهام نفس کم آورده‌اند .

دکتر نگاهی می‌اندازد به آزمایشها و اخم می‌کند: «چای و قهوه ممنوع

  نمی گویم دلماند کرده‌ام که بخوابم روی تخت اتاقک انتقال خون و چند چکه از این یخآب سرخم را نذر کنم؛ عوضش صبح و عصر و شب دلم لرزیده از کِیف تلخ و تیره‌ی فنجان قهوه‌ که هورت کشیده‌ام .

چشم می‌دوزند به تصاویر تیره و روشن شُشهام. می‌گویند ماندنی هستم هنوز. تشخیصشان کروناست؛ خفیف. نه آنطور که نفس بماند بیخ حلقم؛ ولی آنطور که دانه‌دانه به شماره بیاید .

بعدش توصیه‌هاست و درس‌ها و تاکید به قرنطینه. مانده‌ام حیران: «ولی دکتر، چهل روز شده که چشمم نه به آسمون باز شده، نه به روی آدمیزادی جز ئی مرد. مریضی از کجا؟ «

دکتر رو می کند به شوهرم: «شغلتون چیه؟ رفتین سر کار این روزها؟ «

کارمندم آقای دکتر. بله رفتم ناچار. درست تعطیلمون نکردن خو

دکتر لب می‌گزد: «ناقل بی‌علامت بودین پس. بهرحال رعایت کنین

شوهرم می‌رود توی صف دارو و من، کلافه از بزن و بکوب دیو سرخ و سیاه بیخ شقیقه‌هام، یله می‌شوم روی صندلی راهرو. صف داروخانه دراز است و تُنُک؛ مثل رود کُل در این سالهای بدقلقی آسمان .

ملت ایستاده‌اند با فاصله و ترسیده از هم، و صف رفته تا وسط حیاط؛ انگار بی‌بی خَش و بد کرده باشد. این وقت سال می‌نشست به جفت و جور کردن هرچه که لازم بود از ادویه و عطرها و عرقیجات برای ماه مبارک. همه را پیمانه می‌زد و می‌پیچید و ظرف‌ها را با فاصله صف می‌داد توی انبار که عطرشان درهم نشود: «بوخَشی‌ها نباید سایه به هم بندازن.» این مردمِ از نفس‌رفته هم، سایه به هم نینداخته‌اند؛ ولی هرچه از ظرف‌های بی‌بی بوخَشی بلند بود، از این صف بوی ناخَشی چنگ می‌زند به دلت .

چشمم از لای در نیمه‌باز دوخته شده به اتاق دکتر و دلم بند پیرمردی است که معاینه‌اش تمام است و دارد کتش را می‌پوشد و هر چند دقیقه یکبار می‌نشیند تا نفس تازه کند. او هم از دکتر همانها می‌شنود که من. و بعد از سکوتی طولانی صدای پیرمرد، شور و غلتان در اتاق می‌چکد: «می‌شه همی‌جا بمونم؟ کسی ندارم مراقبتم کنه

تا دلم بجوشد از بی‌کسی و غریبی پیرمرد، درِ سالن از جا کنده می‌شود به فشار تختی که روی چرخهایش هل می‌خورد و دو پرستار هم می‌آیند سرتاپا پوشیده در همان لباسهای آبی و کلاه و عینک که مرد و زنت را معلوم نمی‌کند .

زنِ روی تخت، با دستهایش هوا را پاره می‌کند و چنگ می‌زند به گلوی خودش. اِنکاس کبود توی حلقش نشسته انگار و بادکشهای هر هشت‌تا پایش را واداشته تا نفس زن را ببلعند .

زن، تنهاست. آبی‌پوشها می‌گویند خانواده‌اش را وحشت مرض برداشت، نیامدند .

دلم کور می‌شود، می‌چَپد. دق می‌کنم از این حال و روز. نالِشتم را سر زبان خفه می‌کنم و طعم خون می‌گیرد دهانم. وای از این روزهای بدروز .... وای از این یومَ یَفِرُّالمَرءِ که به چشم دیدیم ...

شوهرم پاکت دارو به دست دارد می‌آید که دونفر پشت سر زنِ تنها می‌آیند با لباس و نقابی شبیه حشره‌های گنده‌ی ترسناک. از مخزنی که به کول دارند، مایع بدبویی می‌پاشند به سرتاپای اتاق و هرچه در آن است از در و دیوار و میز و صندلی و آدم و زنده و مرده .

بوی گند لزجش گلویم را می‌سوزاند. دیو سرخ و سیاه می‌رقصد و تاب می‌خورد و خودش را از حلقم بالا می‌کشد. دست جلوی دهانم می‌گیرم و می‌دوم بیرون .

(دوشنبه)

جایم را انداخته‌اند توی اتاق ته کاری که بسته به موقعیت، اتاق مهمان است یا اتاق کار یا انباری. زیر در پتو چپانده‌ام که مریضی پخشِ خانه نشود. شب از نیمه گذشته و شوهر و دخترم رفته‌اند که بخوابند.  سکوت خانه را فقط ویزویز هواکش حمام می‌شکند .

حالم هیچ خوش نیست. دیو سرخ و سیاه، بچه کرده و هر کدام را فرستاده یک گوشه از تنم پی کاری.  چندتا را فرستاده کف دستها و پاهایم آتش روشن کنند و با کفش‌های میخ‌دار دورش برقصند. چند تا را فرستاده سروقت رگ‌هایم که از دوطرف بکشند و بپیچانند و گره بزنند تا درد توی هر کنج تنم جاگیر شود. بیشترشان ولی توی جمجمه‌ام نشسته‌ و نعره‌ها و قهقهه‌شان را ول داده‌اند که هی بخورد به کاسه‌ی سرم و برگردد و به زیاد بیفتد. دارم کر می‌شوم .

ظرف غذایم را از پشت در اتاق بُرده و شسته و داروهایم را با لیوان آب پشت در گذاشته‌اند. می‌دانم وقت دارو است ولی یکی از آن بچه دیوها که توی گلویم خانه کرده از همه‌شان بدتر است و تا خبر می‌شود قرار است چیزکی از حلقم پایین برود، ناخن‌های تیزش را به کار می‌گیرد و سرتاسر حلق و گلویم را می‌خراشد .

 شب ها انگار مریضی جان می‌گیرد و یک عالمه خیال تاریک با خود می‌آورد تا من را شکنجه کنند. به مرگ  فکر می‌کنم و اولین چیزی که یادم می‌آید ردیف قبرهای خالی و آماده است که بغل به بغل سینه‌ی گورستان صف کشیده‌اند. چاله‌های عمیق، منظم، یک شکل، منتظر ساکنان شکلات پیچ شده‌شان .

من ازخود این چاله‌ها نمی‌ترسم؛ باشد که عین دهان سیاه بَپ دیریا باز مانده‌اند و تنگی و تاریکیشان دلشوره می‌اندازد به جان آدم؛ ولی هول من از دیوارهاست؛ از این ستون‌های محکم که از بقیه‌ی مرده‌ها جدایت می‌کنند و وا می‌دارندت بمانی تنهای تنها .

 گاهی فکر می‌کنم شاید گور دسته‌جمعی آنقدرها هم بد نباشد؛ هرچه باشد از بی‌کسی و تنهایی که توی قبر سرت آوار می‌شود بهتر است. یا مثلاً چه خوب بود اگر می‌توانستم دیوار قبرم را سوراخ کنم تا به قبر کناری وصل شود. بالاخره گپی، گفتی، درددلی. من از تنها ماندن می‌ترسم. از اینکه بگذارندم توی قبر و بروند می‌ترسم. از این که صدایشان کنم و برنگردند مرا ببرند می‌ترسم .

گوشی را برمی‌دارم و به دختر خاله‌ام پیام می‌دهم:  «دلم یک گور می‌خواد مثل گور هیت کلیف

می‌فهمد. زنگ می‌زند. حرف می‌زند برایم. از سبکی روح می‌گوید؛ از تونل نور و باغ بهشت. از لاتحزنی و لاتخاف. از آنها می‌گوید که قول شفاعت داده‌اند؛ قول کمک و راه‌بلدی .

تلفن را که قطع می‌کنم، قبرها کمتر وحشتناکند برایم. قرص‌های بزرگ روکش‌دار را با آب ولرم قورت می‌دهم. می‌خوابیم؛ من و بچه‌دیوها .

(سه شنبه )

تب... تب.... تب ....

غلت می‌زنم و داغی صورتم را می‌چسبانم به ورِ خنک‌ترِ تشک. بوی نای پنبه می‌ماسد ته حلقم؛ ترش و شیرین؛ مثل آن روزِ دور که صورتم را فرو بردم توی تغار تا به صدای نفس کشیدن خمیر نان گوش کنم که زیر سُپ حصیری داشت وَر می‌آمد. جلنگاجلنگ میلهای بی‌بی بلند شد و تا به خودم بجنبم شترق.... پس گردنم سوخت و صورتم روی خمیر جا انداخت و تا چندساعت طعم ترشیدگی از نفسم پاک نشد .

بی بی... چشم‌ها را روی هم فشار می‌دهم و پشت پلک‌های بی‌خوابی کشیده‌ام بی‌بی را می‌بینم که دست رگ‌رگی لرزانش را به صورتم می‌کشد و نُچ‌نُچ می‌کند. لَنگ می‌زند سمت گونی حنای زیر سرپله و یک پِنج حنا می‌ریزد توی کاسه و مُشتی آب سرازیرش می‌کند و وای از بوی خوشش ...

تا اذان از حنا نگذشته، دست می‌زند توی آب کاسه و می‌مالد به سر و صورتم، به گردن و دست‌ها و بازویم. چانه‌ام که می‌لرزد و چشمم که داغ و شور می‌شود، دو دستش را روی صورتم نگه می‌دارد و صدایش به جانم می‌نشیند؛ نازک و شیرین انگار رطب خاصو :

بچُم بچُم بچینه

 گل طلا شَ سینه

 بچُم بچُم غم اوشنی

بچُم پروای تب اوشنی *

پشت این دست‌های پیر می‌شود اشک بریزی؛ بی‌واهمه، بی‌خجالت .

آسمان پشت پنجره دارد دل باز می‌کند. صدای اذان که بلند می‌شود، توی فکرم خنده‌ی بی‌دندان بی‌بی را می‌بینم که می‌گوید: «نگا  چه قرمز شده آب حنا؛ تب بچه‌م به خودش کشیده

(چهارشنبه )

امروز از بیمارستان زنگ زدند که پی‌گیر درمانم باشند و مطمئن شوند خانه مانده‌ام و کسی را ندیده‌ام. دختر پشت تلفن یک بار دیگر مشخصاتم را چک کرد. قد و وزنم را که پرسید، زد به شوخی: «تپلی هم هستینا؟ «

به این تپل بودن فکر کردم.  به اینکه آنهایی که می‌روند زیر تابوت من، می‌فهمند که چاق بوده‌ام. خجالت‌آور است. کاش می‌شد تابوت مرا زن‌ها بلند کنند. شنیده‌ام خیلی زن‌ها داوطلب شده‌اند برای غسل و کفن آنها که از این مریضی مرده‌اند. فکر می‌کنم کاش من که مُردم،  همه‌ی کارهایم را زن‌ها  انجام دهند. زن‌ها می‌فهمند. می‌دانند ماه سوم را که پُر کردی و سر دلت خارید و همه خندیدند که: بچه داره مو در میاره،  هیچ چیز آرامت نمی‌کند جز یک ظرف بزرگ فالوده؛ سرد و شیرین .

زن‌ها می‌فهمند با هر مِک‌زدن بچه به سینه‌ات انگار رمق از جانت می‌رود و چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که یک کویر خشک شور ته حلقت درست می‌شود و چاره‌اش هم فقط یک پارچ شربت خنک سکنجبین است .

بعدتر هم لجبازیهای شوهرت را با یک دانه خرما  قورت می‌دهی و لگدپرانی‌های بچه‌ات را می‌پیچی لای یک لقمه نان و حلوا، و پشت هر سردردی خودت را با یک کاسه هَرروت زعفرانی مشغول می‌کنی. اینطور می‌شود که عادت می‌کنی همیشه یک سر ناخن شکر،  یک تکه نبات، یک قاشق عسل داشته باشی برای شیرین کردن کنج و درز زندگیَت. و می‌رسد به آنجا که دختر پشت تلفن می‌خندد: تپلی هم هستینا؟

اینها را زنها می‌فهمند .

(پنج شنبه )

شوهر و دخترم افتاده‌اند به جان خانه. دارند همه‌جا را ضدعفونی می‌کنند. بوی تلخ و تند شوینده‌ها از درز در می‌آید تو و ریه‌ی دردناکم را می‌سوزاند. هوای تازه می‌خواهم. دست و پای بی‌رمق از نا رفته‌ام را می‌جنبانم و دست به میز و کمد و دیوار می‌گیرم و خودم را می‌ر‌سانم به پنجره. همه‌ی زورم را می‌ریزم توی دست‌هایم و پنجره را باز می‌کنم. نسیم شور دریا که می‌خورد به صورتم بغض می‌کنم .

تازه که آمده بودیم این خانه، می‌شد راحت بیایی کنار پنجره و دریا را ببینی که دست‌هایش را از دو طرف باز کرده و شهر را از این سر تا آن سر بغل گرفته. حالا ولی باید کلی خودت را چپ و راست کنی و روی پنجه بایستی تا یک مثلث فسقلی آبی از لابلای ساختمانها چشمت  را روشن کند. چه رنگ عزیزی دارد دریا. لب آب که بایستی، می‌بینی از سبز‌آبی شروع می‌شود و هرچه جلوتر می‌رود تیره می‌شود تا به کبود و نیلی می‌رسد؛ و باز روشن می‌شود تا فیروزه‌ای و آسمانی و بعد سفید در افق؛ سفیدِ رنگ نه؛ سفیدِ نور .

یک بار به پارچه‌فروشی گفتم: «یک پارچه‌ای می‌خوام رنگ دریا.» شاگرد جوانش پوزخندی زد انگار دیوانه‌ام. پیرمرد صاحب مغازه اما خیره ماند. دست کشید به طاقه‌های روی میز و گفت: «ندارم. هیچ‌کس نداره ...«

نمی‌توانم بیشتر سرپا بایستم. سرم گیج می‌رود و قلبم عین پرستوی به دام‌افتاده‌ی ترسیده‌ای خودش را به در و دیوار دلم می‌کوبد. به هر بدبختی که هست خودم را می‌رسانم به تخت و ‌دراز می‌کشم .

کاش می‌شد توی دریا راه بروم. موج بزند و آب بپیچد دور مچ پاهایم و لای انگشت‌هایم پر از خُرده صدف و ماسه شود. شیارهای کف دریا گودی پایم را پُر کند؛ انگار فیزیوتراپیست کاربلدی  دارد ماساژم می‌دهد و درد را ذره ذره از تنم بیرون  می‌کشد. اگر می‌توانستم بروم توی دریا، خوب می‌شدم؛ مطمئنم .

 لودیریا کَروکوروشَل‌و‌لَنگ

اَنینِن وا دلونِ خسته‌وتنگ

انینِن تا بشورن غصه اَ دل

بِکیت از آینه‌شو هرچه تَل‌و منگ **

(جمعه )

پرده را کنار زده‌ام و خورشید را می‌بینم که پایین رفته و قرمزیش را با خودش برده. ظرف ناهارم دست نخورده روی میز مانده. غیظ کرده‌ام. به حق الله رفته‌ام و باز شوهرم راضی نشده ببردم دریا؛  می‌گوید مردم را مریض می‌کنی و می‌شود بار گردنت. خوابیده‌ام و با خودم زمزمه می‌کنم :

لودیریا اَنینُم زرده‌ی شوم

که شایددل بِگنت واسینه آروم

اَگَم حرفُنِ‌دل واگوش موجون

نه دوستُن محرمن، نه دادا و مُم *

چشمهایم سوزن سوزن می‌شوند. پتو به سر می‌کشم و گریه می‌کنم .

آسمان پشت پنجره تازه  سیاه شده که باد تند می‌شود. دریا به مد افتاده انگار که موجها خیز برداشته‌اند و روی هم می‌غلطند و صدای خنده‌شان سوار باد غربی تا اتاقم می‌رسد. از دوردست  غارغار مرغان دریایی به گوش می‌رسد که توی باد اوج می‌گیرند. اتاق شروع می‌کند تاب خوردن؛ انگار توی قایق نشسته باشم.  دست به لبه‌ی تخت می‌گیرم که نیفتم و می‌بینم که آب تا پنجره‌ی اتاقم بالا می‌آید و مُشتی صدف و ریزماهی و حلزون با خود می‌آورد .

آب بالا می‌آید تا می‌رسد لبه‌ی تختم. پاهایم را دراز می‌کنم توی آب و ریزماهی‌ها را می‌بینم که تندتند دور ساقهایم می‌چرخند .

ماهی کوچولویی دمش را فِرت فِرت تکان می‌دهد و می‌آید تا کنار زانویم. به نوارهای طلایی دو طرف بدنش نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم: «چطوری دُخت ناخدا؟» دخت ناخدا جلوتر می‌آید و به دستم تُک می‌زند. پشت سرش شوریده‌ی ظریفی می‌آید که باله‌ی پُشتی‌اش را خوابانده و انگار چیزی زیر آن قایم کرده. می‌گویم: «هان؟ چه داری شوریده‌ی عاشق؟» شوریده، یک رشته علف‌دریایی در می‌آورد و با کم‌رویی گره می‌زند به موهایم. دست می‌کشم به لکه‌های دودی پشت شوریده و غُرغُر خوشحالش را می‌شنوم .

ماه از پنجره سرک می‌کشد و نور طلایی کمرنگش را می‌پاشد توی اتاق. ماهی‌ها انگار منتظر این علامت باشند، برایم دم می‌تکانند و می‌روند .

(شنبه )

شوهرم دست از پیشانیم برمی‌دارد و می‌گوید: «شُکر. شکسته تبت.» نگاهش می‌افتد به دیوار و دست می‌کشد به رگه‌های سفید کَفورک روی آن: «از کِی نم زده؟ «

یک شاخه مرجان را زیر بالشم قایم می‌کنم و می‌خندم: «از همیشه

پایان

تفتال: گدازه‌ی آتشفشانی

ووکه: شیون

تش‌اوشبا: آتش گرفته

جوغن: هاون

کُل: رود غرب هرمزگان

نالشت: ناله

یوم یفرّالمر: اشاره به آیه 34 سوره مبارکه عبس

هیت‌کلیف: قهرمان رمان بلندیهای‌بادگیر

*: از تب ترسی ندارد بچه‌ام، بچه‌ی کوچکم گل طلا به گردن دارد، غم ندارد .

**: لب دریا کر و کور و چلاق و لنگ جمع می‌شوند تا غم‌وغصه ازآنها دور شود و زنگار آینه دلشان پاک شود .

*: سرشب لب دریا می‌نشینم و حرف دلم را به موجهای دریا می‌گویم تا دلم آرام بگیرد؛ چون نه دوستان محرم رازم هستند نه خواهر و مادرم.



up email pdf word plus minus reset color
گروه: اجتماعی
شماره روزنامه: 3478
تاریخ :1399/06/22 ساعت 11:33:16
تعداد بازدید: 20
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی