گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3478
تاریخ :1399/06/22 ساعت 12:06:13
تعداد بازدید: 149
روزنامه ی خاطرات «...السلطن»
email pdf word plus minus reset color
نوشته ی: فرخ سرآمد

عکس اصلی خبر

قسمت سوم :

بخش های کوتاهی از کتاب :

- صبح خانه ی جناب آقا رفتم. خواب بودند. ندیدم. از آن جا خانه ی والده رفتم. فردا حرکت به سمت مازندران خواهد شد. پول ندارم نمی دانم چه خاکی بر سر بریزم. امروز هر حمال زاده و تون تاب زاده هزار تومان دو هزار تومان ماهیانه مداخل می کند. من که پدرم سالی صدهزار تومان خرج سفره داشت باید این طور مفلس باشم. حکماً از بی عرضگی خودم است. الحمدالله مال ندارم علم دارم که آن هم برای عمه جان خوب است .

بعضی کارها راجع به سفر را صورت دادم. بعد خدمت شاه شرفیاب شدم. داشتند پنجول ببری خان را که در واقعه ی حرم خانه رنجور شده، می مالیدند. شکر خدا حالی داشتند. بنده را که دیدند به فارسی و فرانسه به قدری التفات فرمودند که از حال بیرون شدم. جان ما بندگان فدای این وجود رحیم. بعد به ببری خان فرمودند به فلانی اظهار تفقد کن. ابداً به روی مبارک نیاورد. نمی دانم این گربه با من چه پدرکشتگی دارد. می ترسم عاقبت بنده را از چشم قبله ی عالم بیندازد که آن وقت هر چه افعی در کاخ نیاوران و سلطنت آباد است به جان مخلص می افتد. نمی دانم این صفت حسادت چرا این قدر میان رجال ما شیوع دارد. جز ذات باری تعالی پناهی ندارم! خدا به خیر بگذراند .

منزل من عجالتاً ، منزل دلاک مخصوص است. شب حکیم طولوزان از سفر مراجعت نمود. آمدم شام خوردم راحت کردم. تا فردا چه شود .

- صبح سر حمام شرفیاب شدم. بیرون که آمدند عمارت حوض خانه تشریف بردند. بنده و حکیم « طولوزان « هم از پشت سر آهسته همراهی کردیم. ناهار میل فرمودند. از بنده تفصیل قضیه ی هائله « نسق چی باشی « را سئوال فرمودند. آن چه گذشته بود عرض کردم. تازه دیس چلوکباب و مجموعه نان را با ماست و خیار میل فرموده بودند. تفصیل را که استماع فرمودند، اشتهای مبارک کور شد. کاسه ی چینی مرغی حاوی فسنجان را به صورت « ناظم خلوت « که حاضر بود کوبیدند خیلی پریشان خاطر شده بودند. فرمودند پدر سوخته ها صد مرتبه گفتیم اردک را که توی فسنجان می اندازید ناخن هایش را بگیرید. برو گورت را گم کن. رییس تشریفات با حال زار بیرون رفت. رو به حکیم طولوزان کرده فرمودند: تفصیل واقعه ی « نسق چی « و این پای کبره بسته ی اردک، اشتهای ما را کور کرد. بگویید قدری از آن شیرینی ها که از فرنگ آورده اید بیاورند با چای بخوریم ببینیم چه می شود .

بنده که تا این سن رسیده ام ندیده بودم شخصی یک من شیرینی را با یک قوری چای این طور ظریف بلع نماید و ظرف را پاکیزه کند. کار خدا بود که اشتهای قبله عالموکور شد و اِلا معلوم نبود چه حالی بشوند. حکیم طولوزان هم برای این طور مواقع است که هنگام ناهار دو زانو کنار میز قبله عالم می نشیند. و الا بندگان همایون از مرض ترسی ندارند. ماشاالله بنیه قوی است مرض چه قابل باشد مگر از پاره شدن شکم خوف باشد. این است « طولوزان « همیشه موقع ناهار نخ و جوالدوز « پنبه دوز باشی « را اجاره می گیرد. الحمدالله تا به حال به کار نیامده ولی البته احتیاط شرط است .

بعد از ناهار چرت رفتند. من و حکیم دو ساعت از ترس تولید صوت همان جا بی حرکت ماندیم. صدای قلب حکیم مسموع بود. سکوتی بود. دو بار کم مانده بود عطسه بر من غالب شود راه ندادم. خیلی وحشت کردم. چیزی نمانده بود خون مان هدر شود .

بیدار که شدند قدری در باغ تفرج فرمودند. من دور ایستاده بودم. فرمودند بیا جلو پدرسوخته چرا آن جا کز کرده ای؟ به قدری از این التفات قبله ی عالم مشعوف شدم که مافوق نداشت. خدمت رسیده تعظیم کردم. فرمودند فلانی نپرسیدی سفر مازندران چه شد. عرض کردم وظیفه چاکران اجرای فرمان است. زَهره ی سئوال البته نداریم. خیلی اظهار تفقد کردند. بعد فرمودند فلانی دستت را بگیر. گرفتم .

 تُف غلیظی کف دست چاکر انداختند. خیلی لذت داد. فرمودند این را همین طور ببرید منزل بمالید به سر و کله ی بچه ها. گاهی که قبله ی عالم این طور به بنده تفقد می فرمایند، از شعف ابداً حال خودم را نمی فهمم. کم مانده بود بدون اجازه مرخصی به سمت خانه بِدَوَم. قبله ی عالم ملتفت شدند لبخندی زده فرمودند بدو گوساله می دانم که خیلی عجله داری. از فرط ذوق بی اختیار شدم فی الفور کفش مبارک را لیسیده، آب دهان در مشت روانه ی خانه شدم .

 گمان ندارم در تاریخ شاهنشاهی این مملکت پادشاهی این طور رعیت نواز بوده باشد. ان شاالله عمر نوح می فرمایند .

ادامه دارد


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3478
تاریخ :1399/06/22 ساعت 12:06:13
تعداد بازدید: 149
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی