گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3415
تاریخ :1399/03/21 ساعت 10:48:50
تعداد بازدید: 265
جزء از کامل
email pdf word plus minus reset color
نوشته ی: استیو تولتز- استرالیا ترجمه ی: پیمان خاکسار

عکس اصلی خبر

بخش کوتاهی از کتاب:

... یک روز اوضاعم از همیشه بدتر شد. نفسم به شماره افتاد و قورت دادن هرچیزی یک قرن طول می کشید.گلویم بیابانی بایر بود و حاضر بودم برای کمی بُزاق روحم را بفروشم . دل و روده و مثانه ام  برای خودشان مغز داشتند. دکتری با صورتی شبیه خمیر روزی دوبار می آمد بالای سرم و پای تخت با مادر نگرانم حرف می زد، همیشه هم جوری که انگار خودم در اتاق نیستم. می گفت (( می تونیم ببریمش بیمارستان . ولی چه فایده؟ همین جا براش بهتره))

آن موقع بود که به فکر افتادم کی می میرم و آیا در گورستان تازه شهر چالم می کنند یا نه. وقتی در آستانه ی مرگ ایستاده بودم هنوز داشتند درختان محوطه ای را که به قبرستان اختصاص پیدا کرده بود قطع می کردند.

فکر کردم : کارشان را به موقع تمام می کنند؟اگر قبل از حاضر شدن قبرستان زحمت را کم کنم مجبور می شوند جسدم را ببرند به شهر دوری که هیچ وقت درش زندگی نکرده ام، شهری که مردمش بی این که به ذهن شان برسد (( این پسره رو یادم هست)) از کنار قبرم می گذرند. قابل تحمل نبود! پس با خودم فکر کردم اگر بتوانم مرگم را چند هفته عقب بیندازم و زمانبندی ام هم درست از آب در آید، می توانم اولین جسدی باشم که آن زمین خالی را به یک قبرستان فعال تبدیل می کند، جنازه ی افتتاحیه. این جوری هیچ وقت فراموش نمی شدم. بله، وقتی به انتظار مرگ روی تخت دراز کشده بودم  داشتم نقشه می کشیدم. به تمام کرم ها و لارو هایی که در زمین قبرستان بودند فکر کردم و این که چه سور و ساتی در انتظارشان هست. هله هوله نخورید ای لاروها!گوشت آدم در راه است! شام تان را خراب نکنید!

 روی تخت دراز بودم و آفتاب از پارگی پرده به داخل می تابید و من جز مرگ به چیز دیگری فکر نمی کردم. دست دراز کردم و پرده را کنار زدم. مردمی را که از زیر پنجره رد می شدند صدا زدم. از قبرستان چه خبر؟پیشرفتش در چه وضعیتی است؟آمار همه چیزش را می گرفتم.خبر خوب شنیدم .قطع درخت ها تمام شده بود. دروازه آهنی را هم روی ستون های سنگی سوار کرده بودند.سر در گرانیتی را هم سیدنی آورده بودند، فقط مانده بود اسم! بیل ها آن کنار بودند . همه چیز آماده بود!

بعد خبر وحشتناکی به گوشم خورد. پدر و مادرم در آشپزخانه حرف می زدند. پدرم گفت پیرزنی که صاحب کافه ی محل بود نصف شب سکته شدیدی کرده. سکته ی شدید! به زور خودم را صاف کردم. یعنی چه؟بله ، پدرم گفت بعید است زنده بماند. او تنها در آستانه ی مرگ نبود ، داشت با مشت به در می کوبید! نه! عجب فاجعه ای! برای خط پایان رقابت سختی در گرفته بود! چه کسی اول می شود؟ این کُلفتِ پیر نزدیک هشتاد سال داشت ، پس مدت ها قبل از من تمرین مردن را آغاز کرده بود. طبیعت هوایش را داشت. من چیزی جز شانس نداشتم . جوان تر از آن بودم که از پیری بمیرم و پیرتر از آن که جزء آمار مرگ و میر نوزادان به حساب بیایم .این وسط گیر کرده بودم، در دوره ی وحشتناکی از زمان که آدم ها چاره ای ندارند جز نفس کشیدن .

روز بعد وقتی پدرم آمد اتاقم تاببیند اوضاع و احوالم چه طور است ، حال پیر زن را پرسیدم .

گفت ((خوب نیست . بعیده تا آخر هفته دووم بیاره )) می دانستم دست کم یک هفته دیگر به مرگم مانده، شاید هم ده روز. زدم روی تخت. ملافه ها را پاره کردم. مجبور شد نگهم دارد. داد زد ((چه مرگت شده؟ )) بهش گفتم . برایش توضیح دادم دوست دارم اولین کسی باشم که در قبرستان دفن می شود. توی صورتم خندید، مرتیکه. مادرم را صدا کرد.(( حدس بزن پسرت همین الان چه به من گفت.)) بعد به مادرم گفت. با ترحمی بی پایان نگاهم کرد و روی لبه ی تخت نشست و جوری بغلم کردکه انگار  می خواست مرا از سقوط حفظ کند .(( تو نمی میری عزیزم. نمی میری))

پدر گفت (( اون خیلی مریضه )) 

((خفه شو!))

بهتره واسه بدترین اتفاق آماده باشیم.))

روز بعد پدر از خود راضی ام برای همکارهایش تعریف کرد من چه گفته ام .‌آن ها هم خندیدند، مرتیکه ها . شب برای زن شان تعریف کردند. آن ها هم خندیدند ،زنیکه ها. فکر کردند چه قدر ناز. بچه ها چه حرف های بانمکی که نمی زنند. چیزی نگذشت که کل شهر خندیدند. بعد دست از خنده کشیدند و به فکر فرو رفتند. سوال به جایی بود . اولین نفر کیست ؟ نباید برای جنازه ی  افتتاحیه مجلس یادبود می گرفتند؟ مراسم خاکسپاری ساده کفایت نمی کرد. یک نمایش واقعی! یک کالسکه بزرگ!گروه موسیقی؟ اولین دفن لحظه مهمی ست برای یک شهر. شهری که یکی از خودش را دفن کند شهر زنده ای است. فقط شهر های  مرده اند که مرده هاشان را صادر می کنند.

پرسش ها درباره وضعیت سلامتم از همه طرف سرازیر شد. مردم گله ای می آمدند تا نمایش را ببینند. می شنیدم که از مادرم می پرسیدند(حالش چه طوره ؟) و او هم با عصبایت جواب می داد (خوبه!) به زور می زدندش کنار و می آمدند توی اتاقم باید به چشم خودشان می دیدند. ده ها چهره امیدوارانه زل زل نگاهم

می کردند. آمده بودن تا مرا دمر و بی حرکت و در حال مرگ ببینند. با وجود این همه اهل گپ زدن بودند. وقتی مردم فکر می کنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان می شوند. فقط موقعی که در زندگی پیشرفت می کنی به تو چنگ و دندان نشان می دهند . البته فقط آدم بزرگ ها فقط می آمدند. بچه های شهر تحمل نمی کردند با من در یک اتاق باشند. همین به من چیز قابل توجهی یاد داد: سالم و بیمار ، هرچه قدر هم نقطه اشتراک داشته باشند، با هم برابر نیستند.

ظاهرا پیرزن هم از هجومشان در امان نبود. شنیدم دور تختش جمع می شدند و ساعت شان را نگاه می کردند. نمی دانم چرا این قدر علاقه نشان می دادند. بعدا فهمیدم بساط شرط بندی هم بر پا بوده. پیر زن اولویت اول بوده، من آخر. با احتمال صد به یک. عملا کسی روی من شرط نمی بسته. فکر می کنم هیچ کس، حتی در بازی مریض ِ(چه کسی اول  می میرد)، دوست ندارد به مرگ یک بچه فکر کند. برای کسی خوشایند نیست .

بعد از ظهری یکی داد زد ( مٌرد!مٌرد )نبضم را گرفتم. هنوز می زد. به زور از روی تخت بلند شدم و نزدیک ترین همسایه مان!جورج باکلی، را صدا کردم.

(کی! کی مرده؟)

(فرانک ویلیامز! از روی پشت بام افتاد!)

فرانک ویلیامز. چهار خانه آن طرف تر زندگی می کرد. از پنجره دیدم کل شهر دارند می دوند سمت خانه اش. من هم می خواستم ببینم. خودم را از تخت بیرون کشیدم و مثل حلزونی چرب کف اتاق خوابم خزیدم. بعد رسیدم به راهرو و از در رفتم بیرون و آفتاب چشمم را زد. نگه داشتن تنبانم سر جایش ماجرایی بود، هر چند که همیشه هست. همان طور که روی چمن کچل سینه خیز می رفتم به فرانک ویلیامز فکر کردم ، رقیب دیر آمده و برنده ی مسابقه ی کوچک........


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3415
تاریخ :1399/03/21 ساعت 10:48:50
تعداد بازدید: 265
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی