گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3474
تاریخ :1399/06/18 ساعت 13:00:57
تعداد بازدید: 72
آن روز اولش آفتابی بود
email pdf word plus minus reset color
مجید پولادخانی

عکس اصلی خبر

مردم مثل همه‌ی صبحهای غیر تعطیل به مدرسه و اداره و بیمارستان و فروشگاه می رفتند. ماشینها پشت چراغ قرمز توقف کرده و بوق می زدند.  راننده ها بی توجه به عابرین پیاده و دوچرخه‌هایی که از روی خطوط راه راه سفید می‌گذشتند، سرشان را از شیشه‌ی ماشین بیرون آورده و با علامت دست فحش می‌دادند. گداها و جیب برها از همان اول صبح کارشان را شروع کرده بودند و پلیس ها جریمه هایی که نقدا از مردم گرفته بودند را ‌شمرده و یواشکی در جیب بغل اونیفورم خود می گذاشتند. همه چیز خوب و همه راضی بودند .

تا اینکه حوالی ساعت نه یا ده صبح بود که سر و کله ی سایه سیاه و سنگینی از پشت کوههای شرقی پیدا شد. مردم اول فکر کردند هوا ابری شده. حتی چند نفری هم که دستشان بیشتر به دهانشان می‌رسید، خوشحال شدند و فوری چترهای دست ساز و طرح چرم خود، که چند روز پیش مد شده بود را به رخ همشهریان کشیدند. ولی بعد که هیچ بارانی نیامد و فهمیدند ابری در کار نیست، چترها را بستند و بدون ذره‌ای خجالت، دست به کمر، وسط میدان بزرگ شهر ایستادند و مثل بقیه مردم به آسمان نگاه کردند. میدان پر شده بود از جمعیتی که  دهانشان باز و چشمشان به آسمان بود. هیچکس هیچ چیز نمی‌گفت و چیزی جز سکوت شنیده نمی‌شد. ناگهان  صدایی بلند از وسط جمعیت داد زد: «خورشید کجاست؟ » لحضه‌ای بعد سکوت شکست، سرها به این طرف و آنطرف چرخید و چند دقیقه بعد ولوله‌ای برپا شد، هرکسی چیزی می‌گفت و ترسی که از میدان بزرگ شروع شده بود، خیلی زود در تمام شهر پیچید. هر کس برای خودش شایعه‌ای ساخته بود و سعی می‌کرد آنرا باور کند، عده‌ای که کلاه‌های سیاهشان با بقیه فرق داشت می‌گفتند: «ما رو چه به دخالت تو کار خورشید بزرگ، هر وقت خواست خودش می ره، خودشم میاد ». بعضی ها هم که لباسهای صورتی بلند داشتند و همیشه فقط یک لنگه کفششان را واکس می‌زدند، اعتقادشان این بود که اصلا از اول خورشیدی وجود نداشته و هر کسی را که با آنها مخالفت می‌کرد، کتک می‌خورد. ولی شایعه‌ی غالب این بود که غول سیاه خورشید را دزدیده است. اینجا بود که تازه کلانتر شهر از روی تختخواب دو نفره بلند شد و با موهای ژولیده آمد تا برای مردم سخنرانی کند. او در حالی که تلاش می‌کرد تا زیپ شلوارش را که گیر کرده بود، بالا بکشد، در جواب مردم که سراغ خورشید را می‌گرفتند گفت: « من چه می‌دونم، هیچ خبری نیست بابا، بیخود شلوغش نکنید ». با این فرمان کلانتر عده‌ای رفتند سرکار و زندگی‌شان ولی بیشتر مردم که هنوز در میدان مانده بودند حوصله شان سر رفت و شعارهایی مثل « غول سیا غول سیا خورشیدو ور دار و بیا» سر دادند، و بعد شروع کردند به شکستن شیشه‌ی بانکها و رستورانها و چون هنوز کسی نبود که با باتوم و گاز اشک آور متفرق‌شان کند، خودشان خسته شدند و رفتند. چند ساعت بعد که  سایه ی سیاه یواش یواش از بین رفت و خورشید پیدا شد و همه جا را روشن کرد، مردم پرچم به دست به خیابانها ریختند و جشن گرفتند، حتی با اینکه جیبها و شکمهایشان پر بود باز هم شیشه‌ی بانکها و رستورانها را شکستند ولی خیلی مهم نبود، چون پلیسها دوباره جریمه‌های نقدی را در جیب بغلشان می‌گذاشتند، حتی همانهایی که دستشان بیشتر به دهانشان می‌رسید،

 این بار عینکهای دودی خورشید نشان را مد کردند. و همه‌ی آنهایی که لباس صورتی بلند داشتند با خنده و خوشحالی می‌گفتند : « دیدین حق با ما بود؟! این که خورشید نیست، ما به این  می‌گیم نور بزرگ » .

  جمعیت هم به میمنت پیروزی بر غول سیاه در میدان شهر گل و شیرینی و نقل به هم تعارف می‌کردند. کلانتر بزرگ در حالیکه سرش پایین بود و به زحمت شکمش را داخل داده بود تا سگک کمربندش را در آخرین سوراخ آن جا بدهد، طی نطقی برا و دندان شکن گفت: «آهای مردم، بیا اینم خورشیدتون »  و دوباره به تختخواب برگشت .

سالها بعد تندیس کلانتر فقید در وسط میدان به نماد شهر تبدیل شده بود و هر وقت بچه‌ای از پدر بزرگش دلیل نامگذاری خیابانهای اصلی را به نام کلانتر می‌پرسید، داستان دلاوری های او را در مبارزه با غول سیاه می شنید که چطور در آن سالهای تاریک  شهر را نجات داده بود.


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3474
تاریخ :1399/06/18 ساعت 13:00:57
تعداد بازدید: 72
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی