گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:2955
تاریخ :1396/12/27 ساعت 07:40:55
تعداد بازدید: 80
دست باد، پیراهن هوا
email pdf word plus minus reset color
پوست آمیزه ای ازطلایی وقهوه ای که هرلحظه قهوه ای اش بیشتر می شود.با شکمی برآمده ودست وپاهای کوچک شده.زیرحرارتی که درآن هوای خفه موج می زند؛ازتنش که انگاردارد ذره ذره آب می شود،قطره قطره مثل عرق می چکد برسینی زیرشان.

عکس اصلی خبر

محمدحسین جوذری

"تِق. تِق. تِق. تِق"نوک کفش به موزائیک می خورد. یکدفعه صدا قطع می شود وپا آرام می گیرد.دیگرداشت درد خفیفی در ساق پا تیرمی کشید.برصندلی کوچک پلاستیکی نشسته وبه  جلو قوز کرده وآرنج دستان ترکه ای اش را بر سطح میزی گذاشته که  گوشه اش گرچین گرچین شده مثل نان گردی که گازش زده باشند.

 سه ـ چهارتائی ،بهم چسبیده وپشت سرهم. سیخ براق،پوست وگوشت یکی را جر داده، ازتهش درآمده وبازدرگلوی دیگری فرومی رود. وسیخ دوم مثل اولی. همینطور       می چرخند و آب می شوند ورنگ به رنگ می شوند.چفت دیواره ی سیاه شده،میله ی باریکی که ازتوی سوراخ سوراخ هایش ،سر شعله های زرد با نوک آبی می جهند بیرون ومی رقصند. شیشه ی  جرم گرفته ای تصویرآنها را توی چشم کدرمی کند.

سفارشش راکه داد؛ نشست پشت میز نزدیک پیاده رو.سمت راستش درفضای باز مابین دیوارهای آجری فروشگاه های کناری،دومیز دیگر هست.مکعب مستطیل فلزی،کنار لنگه ی باز درشیشه ای ورودی.

ـ چرا اینجا؟

پلکهایش را بر هم می گذارد ولحظه لحظه آن صبح توی ذهنش دور تندی می زند.

از دور که دیدش؛دوید تا خودش رابرساند و رساند.کنار تاکسی که ایستاد؛سینه را   با نفسی عمیق باد کرد و هوا را از لای لبها«هوووف».سریع دست برد وانگشتانش را لابلای انبوه موها فروکرد وجلویش راروبه بالا زد.برصندلی عقب که نشست،تکمیل شدند. کیف راروی پایش خواباند. خیسی نوک زبان را روی لبها لغزاند.سعی کرد زیرچشمی نگاهش کند اما همیشه دراین مواقع تخم جنی نگاه آدم راقطع می زند.سرباز جوانی با قد درازش،دیواری مابینشان کشیده بود. راننده استارت زد و حرکت کرد و رفت توی خیابان اصلی.

ـ سلام پسرجون

صدای راننده ازتوی خیالات درش آورد.

ـ سِ..سلام حاجی..ببخشید حواسم..

یک لحظه سنگینی نگاه اورا حس کرد.ازتوی آینه جلو بدنبالش گشت اما فقط برشی از صورت پرچین وسرخ پیرمرد بود.انگار که سیلی خورده باشد. برقاب مستطیلی آینه،تسبیحی با دانه های درشت آویزان.همینطورکه ماشین حرکت می کرد؛به عقب و جلو می رفت.رشته نخ های سبز سر تسبیح درهوا بطرفی پیچ خورده. راننده دکمه رادیو را فشرد.صوت کلمات عربی به گوشش رسید.اگراشتباه نکنم سوره یوسف.

ـ همینجاها...اَه!ردشدی،گفتم همینجا

سربازگفت وماشین که شل کرده بود،ایستاد.سریع پیاده شد تاسربازبرود پی کارش.زنی هم که برصندلی جلویی نشسته پیاده شد.ماشین راه افتاد.حالاسرش راکامل بطرف او چرخانده بود.می دید خال ریز و پر رنگش را.درست آنجا سمت راست.

 پایین لب باریک پایینی که آن کاش نازک وسط،دونیمش می کرد.روی گونه روشنش قرمزی های پراکنده جوش. وآن چشم مشکی مشکی مشکی. همینکه حدس زد      می خواهد نگاهش را ازبیرون بگیرد به اینطرف ،سرش را برد رو به  کف ماشین. خرده پوستهای تخمه ،پخش وپلا، کنار کفشش که با لته ی نم دار برقش انداخته بود واز آن وقتها که فقط پدرش  به پا می کرد هم مشکی تر می زد.انگار به دلش بود  ؛می بیندش.

«هِی امروز،فردا.بخدا ایی سری...»

باز نگاهش را ازروی روکش صندلی که یکجایش گرد سوراخ شده،اَبر اززیرش پیدا،بلندمی کند وبروی اومی برد .با یک دست یک پوشه دکمه دار راگرفته بود.کتابها در پوشه چپانده شده ودرش نیمه باز درهوا ایستاده.مانتوی سورمه ای برآمدگی سینه رایکجوری قالب گرفته هِی آدم می خواهد برود فشارشان...لبش رادندان می گیرد.

راننده یکدفعه زد روی ترمز.«بووغ!بووغ!». دوبار محکم کوبید وسط فرمان وآنرا رامحکم چسبید. وقتی ماشین جلویی که یکدفعه زده بود روی ترمزحرکت کرد،راه افتاد.

ـ ایی زنا مال رانندگی نیستنا!

پسر باز او را می دید که باد ازبالای شیشه ی نیمه بالا آمده به تارهای حنائی موی لختش روی پیشانی موج می داد.یکدفعه غنچه ی کوچک سرخش شکفت:

ـ همی گوشه ها

ماشین ایستاد.انگشتان به زحمت ازمیان کتابها چیزی ازپوشه بیرون آوردند.به دوـ سه سکه ی کف دستش نگاهی کرد وبه راننده داد.موهایش را زد زیرمقنعه وپیاده شد ودررا بست وتاکسی حرکت کرد.

«ــ پَ اونهمه...یعنی به همی راحتی بره؟»

ـ منم پیاده می شم!

تاکسی ایستاد.

ـ اینجا؟

ازتوی آینه چشمهای ریزوپف آلود پیرمرد را می دید که به اوخیره شده بود.دستش رابرد توی جیب بغل شلوار. یک لحظه مکث کرد.گاهی که به مسجد می رود ـ بیشترنمازمغرب ـ تقریبا همیشه پیرمرد را آنجا می بیند.بعد هم که او ایستگاهش را می داند که همیشه پیاده می شود آنجا. نکند پیش خودش فکر کند که...

ـ چی کار می کنی پسر جون؟

اسکناس آبی مچاله را ازتوی جیبش درآورد وبه راننده دادوسریع پیاده شد.

ـ بیااا !بقیه ی پولت!

درپیاده رو می دوید.به کوچه گل وگشادی پیچید.دخترها تکی وبیشتر دردسته های دو یا چند نفری می رفتند. همه فرم به تنشان. زیاد نیستند ولی نمی تواند قیافه  یکی یکی شان که نگاه کند.باشد که تا مدرسه شان راه چندانی نباشد؛دیرش می شود. اَه! حالا کدامشان بود؟ آهان! همان که آن جلوتر پوشه دست گرفته است.هرچه نیروداشت درپاهایش جمع کرد و پا زد به دو.چند متری به مدرسه مانده خودش را رساند پشت سرش.هَس هَس می زد.

ـ دُخ..دُخ..دخترخانوم

برگشت.

ـ با منی ؟

بی اعتنا به کسانی که ازکنارشان می گذشتند.

ـ ببخشید من، از اول  سال،هر بار که شما، تو..توایستگاه..

ابروهای بلند درهم گره خورده اما لبهایش به لبخندی به یک گوشه جمع شده بود. او،سرش را انداخته پایین. آب گلویش راقورت داد.حلق وگلویش خشک.قلبش تاپ تاپ می کوبید. بند کیف کتابی اش را زد روی شانه. نفس عمیقی کشید وسرش را بالاگرفت.

ـ من حضرت عباسی نمی دونم چرا ازشما خوشم اومده..

ـ برو دنبال کارت بابا

برگشت و رفت.او خشکش زد.انگار یک سطل آب یخ بپاشند رویش.دهانش نیمه باز.

«هِ...هِ...هِ»نفس راپرت می کرد بیرون.پلکهایش راپشت سرهم برهم زد تا آنجاکه دید ازلنگه دربزرگ آهنی رفت داخل.تازه متوجه دخترهای دم درشد که می خندیدند.  بغض بیخ گلویش راچسبید. برگشت وهرچه نیرو داشت درپاهایش جمع کرد و پا زد به دو.

لایه اشک روی تیله چشمهایش می لغزد.

«مگه میشه..اینجا؟»

بیرون می پرد ازلحظه ای که درآن خودش رابه سایه-روشن چند تصویرتوی ذهنش پرت کرده بود. به سمت چپش نگاه می کند. بزرگ وکوچک بیشتر کیسه خرید بدست درخیابان امامزاده شاه محمدتقی می آیند ومی روند.نگاهش از لابلای آدمها به     پیاده روی آنطرف خیابان می رسد.همانجاها پس ازآن صبح دوباره دیدش.

هوا روشنی عصررفته بود کنارسدساحلی تاخستگی خرخوانی کنکوری راازتن بگیرد.از روی سد سیمانی ساحلی بلند شدوبعدازبلوارساحلی ردشد.ازراه بازار سرپوشیده بسمت ساندویچی که می آمد پای دیوار بلند بلوکی دید که دو- سه سرباز سفیدخالک دورچیزی را گرفته اند. جلوتررفت. همان چشمهای مشکی مشکی مشکی. روی زمین چهارزانوزده خودش رادر چادر نازک گل گلی پیچیده.هرچه نگاه کرد جلویش بساط چیزی ندید.دهانش راباز کرد که بگوید..ولی چه بگوید؟ اسمش راهم نمی دانست.اوهم لبخندی گوشه لبهایش جمع شده،زل زده به سربازی که باصدای کشداری گفته بود:فال میدی؟

ودیگران که پکی به خنده زده بودند.می خواست بیشتر ببیند. اما هر چه بیشتر نگاه می کرد ازپشت سرسربازها کمتر می دید.رفت کنارشان.دید،صورت پرجوشش را. که انگاری تکیده شده.که پای چشمها پف کرده.حالا دیگرآسمان روبه تاریکی رفته بود.لامپ تیربرق ازچندمتر آنطرف تر موجی ازنور برویشان می ریخت که       می خورد به  سربازها وسایه هاشان می افتاد روی چهره ی دختر. هرچه بدنبال آن خال گشت پیدایش نکرد. بنظرش لبها گوشت آلودشده مثل غنچه گل سرخی که شکفته شده،حجم پیداکرده باشد. نمی فهمیدچه کند. اصلن باید کاری بکند؟ نمی خواست بشنود.حرفهای مردمی که رد می شدند،قهقهه ی سربازها توی گوشش می پیچید. هراسان اطرافش رابراندازکرد. زنی رادید که کمی آنطرف تر به دیوار تکیه داده ودختربچه ای با پاهای برهنه ی خاک آلوده. با غنچه لبهای نیمه باز. با موهای بلند و پریشان به پهلوی زن تکیه داده،درعمیق خواب. زن،دستانش را مثل اینکه بخواهد بارانی را که نمی بارید،کف دستانش جمع کند؛روبه مردمی  می گرفت که ازکنارش می گذشتند ومی گفت:

ـ خدا خیراز جوونیتون بده.خانم،به ایی بچه رحم کنین.خداهرچی بخواین بهتون می ده،آقا...

اوراصداکرد؟ برگشت .سرش را انداخت پایین.لبش رادندان گرفت وآرام رفت به مغازه ی آن سمت خیابان. نشست پشت میز نزدیک پیاده رو. وباز نگاه می کند:

پوست،آمیزه ای از طلایی وقهوه ای که هرلحظه قهوه اش بیشتر می شود.


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 2955
تاریخ :1396/12/27 ساعت 07:40:55
تعداد بازدید: 80
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی