گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3476
تاریخ :1399/06/19 ساعت 13:31:40
تعداد بازدید: 23
مربا پزون
email pdf word plus minus reset color
دریا چوبین

عکس اصلی خبر

اردیبهشت که دست و بالش را جمع می‌کند، هوا که رو به گرمی می رود و شاتوت های سر درختان که به سیاهی می زنند، هوای خوردن مربای خوش طعم بی‌بی به سراغم می آید. چشمهایم را میبندم و بی‌بی را می‌بینم که توی باغ قدم میزند و در انتظار رسیدن توت‌چینی، با چشمهای تنگ شده به دسته‌های زنبور زل زده که دور شاخه ها جمع شده‌اند و شیره‌ی سیاه و شیرین شاتوت‌ها را می‌مکند .

 اردیبهشت که آماده‌ی رفتن می‌شود، همراهش میروم تا برداشت دسته جمعی شاتوت. تا آن چادرشبها که ده‌دوازده نفری زیر درخت نگه می‌داشتیم تا پسرها شاخه‌ها را بتکانند و شاتوت‌های رسیده و آبدار توی چادرشب بریزند .

خانه‌ی بی‌بی ایوان بزرگ حصیرپوشی داشت که چادرهای پر از شاتوت را می‌بردیم آنجا پهن می‌کردیم تا برگ‌ها و توت‌های نارس را واچین کنیم؛ با احتیاط و ظرافت کامل؛ بسکه شاتوت‌ها لطیف بودند و حساس .

به تمام این کارها بی‌بی نظارت داشت. سربند سیاهش را روی پیشانی محکم می‌کرد و ترکه‌ی نازکی دست می‌گرفت و با دامن بلند چین‌دارش بین درختهای توت می‌رفت و می‌آمد و با هر قدم ریشه‌های رنگارنگ سربندش اطراف صورتش می‌رقصیدند.  ترکه‌ی بی‌بی درواقع استفاده‌ی چندانی نداشت؛ گاهی برای اشاره به توت‌هایی که لابلای شاخ و برگ از چشم پسرها دور مانده بودند به کار می‌رفت. گاهی هم برای نواختن پروپای بچه‌هایی که تا چشم بی‌بی را دور می‌دیدند مشت مشت توت در دهانشان می‌‌چپاندند .

اخم‌هایش را درهم می‌کشید و تحکم می‌کرد:»دو مشت توت که جمع کردین یه دونه بذارین دهنتون. نه که دائم دهنتون بجنبه

یادم هست یک بار دهانم را پر از توت کرده بودم و هنوز قورت نداده بودم که بی‌بی سررسید. برای اینکه صورتم را نبیند، سرم را تا میشد خم کردم و پشت بچه‌ها قایم شدم. ولی پیرزن زرنگ‌تر از این حرفها بود؛ ترکه را زیر چانه‌ام گذاشت و صورتم را بالا آورد:»باز که داری میخوری؟» با دهان پر گفتم:» به‌خدا نخوردم‌بی‌بی...» و آب سیاه و قرمز توت از گوشه‌ی دهانم سرازیر شد و چانه و سینه‌ی لباسم را قرمز کرد. بی‌بی خندید و با ترکه زد به پایم که:»امان از شکم. برو بگو لباست رو بخوابونن توی سرکه تا رنگ نگرفته.» مفید یا به درد نخور، آن ترکه به ابهت بی‌بی می‌افزود .

باباجی در هیچ کدام از این مراحل حضور چندانی نداشت. نهال‌های توت را که کاشته بود و آب و کودشان داده بود و به ثمر رسانده بودشان، کارش با آنها تمام شده بود. برداشت و عمل آوری توت‌ها مختص بی‌بی بود .

کارگرها(که درواقع بچه‌های روستا بودند) ازش حساب می‌بردند. بی‌بی صدایش می‌کردند و حرفش را به گوش می‌گرفتند .

دو :

ده بیست نفری بودند که از خنکای دم صبح می‌آمدند برای توت‌چینی، و بودند تا ناهار دسته جمعی زیر درختان باغ و چای عصر. بعد هم شستن توتها بود سر تلنبه و جوشاندنشان در دیگهای بزرگی که روی اجاق‌های سنگی پشت ایوان ردیف می‌شدند .

ما نوه نتیجه‌ها هم اگرچه برای گذراندن تعطیلات و در کردن خستگی امتحانات رفته بودیم ده، اما در مراسم توت‌چینی پا به پای بقیه کار می‌کردیم و می‌شد ببینی که بی‌بی مصمم است با ما هم رفتاری مشابه بچه‌هایی داشته باشد که آمده بودند روزمزدی. عقیده داشت که باید کار کنیم تا قدر نعمت را بدانیم؛ و چه مزه‌ای هم می‌داد ناهاری که بعد از آنهمه خستگی، در جمع کارگرها با قیل‌و‌قال و سروصدا می‌خوردیم. اینجور وقتها بی‌بی حواسش حسابی جمع بود و اگر یکی از ما نادانی می‌کرد و می‌خواست برای بچه‌های روزمزد قیافه بگیرد و پزی بدهد بابت سرولباس شهری‌اش، بی‌بی دمار از روزگارش در می‌آورد که:» توبه. بچه‌ی کاری رو مارز می‌دی؟ زود برو براش لقمه بگیر.» ستاره‌ها که طلوع می‌کردند، بی‌بی می‌نشست سر تغارهای پر از مربای شیرین و شربت خوشرنگ توت. شیشه‌ها و قرابه‌های بزرگ و کوچکی که درطول سال جمع کرده بود و تمیز و شسته از صبح توی آفتاب مانده بودند تا خشک شوند، کنار دستش ردیف می‌کرد و شروع می‌کرد به قرآن خواندن. فاتحه و یاسین میخواند برای مادرش که:»بهتر از همه مربا می‌ریخت و شربت می‌‌انداخت.» یاد می‌کرد همه‌ی رفتگان دورونزدیک را: «تا شیرینی خیرات به روحشان برسه

بعد می نشست به پُرکردن شیشه‌ها و دوبیتی خواندن. دوبیتی‌های عاشقانه و سوزناکی که خدا میداند چند نسل گشته بود و به گوش او رسیده بود .

ما تشکهایمان را ردیف توی ایوان پهن می‌کردیم و از میان پشه‌بند توری کارهای بی‌بی را نگاه می‌کردیم و با صدای مخملی و لرزان او چشمانمان گرم می‌شد .

صبح که بیدار می شدیم، شیشه های مربا و قرابه‌های شربت با پارچه‌های تمیز و سفیدی که دور درشان پیچیده شده بود به ردیف در سایه‌ی دیوار صف کشیده بودند .

چه مزه‌ای داشت مربای شیرین توت با کره‌ی محلی و نان‌داغ تازه از تنور درآمده که نمی‌دانستیم بی‌بی کِی فرصت کرده بیدار شود و بپزد و کنجد بپاشد تا برای صبحانه‌ی ما آماده باشد .

*

حالا وقتی یکی‌دوکیلو توت از میوه‌فروشی میخرم و مربا درست می‌کنم، از حرص می‌خندم به این همه فاصله که دارم تا طعم آن نان‌کنجدی داغ و مربای بی‌بی .

هرسال اردیبهشت به بی‌بی تلفن میکنم و دستور پخت مربای شاتوت را می‌پرسم. پیرزن از ابتدا تا انتهای کار را برایم شرح می‌دهد با جزئیاتی که هربار تغییرمی‌کند .

یک‌سال به مربا زعفران می‌زند و یک بار یادش می‌رود که آن را بجوشاند و بار بعد مطمئن است که شاتوت‌ها را باید با آلو قاطی کرد تا

 قوام بیاید. ولی من راضیم به اینکه بهانه‌ای دست بی‌بی داده‌ام تا روزها با خاطره‌ی آن مرباها که می‌پخت و شربت‌ها که خیرات می‌کرد دلخوش بماند .

 کاسه‌ی کوچک مربا را که سر میز صبحانه می‌گذارم، حس می‌کنم بین بسته‌های کورن‌فلکس و شیشه‌ی نسکافه و ظرف ژله چقدر غریب و تنها افتاده. دخترکم که دست می‌کند مربا را برمی‌دارد و روی نانش می‌مالد، شاد می‌شوم و انگار بی‌بی را می‌بینم که ترکه به دست ایستاده و ریشه‌های سربندش توی باد می‌رقصند ...

 پایان


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3476
تاریخ :1399/06/19 ساعت 13:31:40
تعداد بازدید: 23
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی