گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3437
تاریخ :1399/04/25 ساعت 10:30:40
تعداد بازدید: 231
روز نحس
email pdf word plus minus reset color
نوشته ی : میخاییل زوشنکو- روسیه ترجمه ی : رضا قیصریه

عکس اصلی خبر

نمایش نامه :

 نقش ها: رییس تعاونی ، فروشنده ، حسابدار ، خانم صندوق دار ، دربان ، پلیس .

مکانِ تعاونی در تاریکی . روی پیشخان یک فانوس دیده می شود . روی زمین بقچه ای پهن است که بر آن موادِ خوراکی ریخته اند. دربان که در ضمن به عنوانِ نگهبانِ شب هم انجام وظیفه می کند با احتیاط قدم بر می دارد و گوش به زنگ است . چند پاکت سیگار از گنجه بر می دارد و روی بقچه ی کفِ زمین می گذارد . پنجره ای در بالا – که نگهبان از آن داخل شده – باز است .

دربان [ سعی می کند خود را آرام کند] همشهری ها ، سرقت اصلا یعنی چه ؟ ببینید ، به طورِ خلاصه سرقت زمانی ست که می دزدند ، روی مال و منالِ کسی چنگ می اندازند ، قفلی را می شکنند یا آدم می کُشند . بله ، به این می گویند سرقت . اما این یکی برعکس ، دیگر سرقت نیست . نگهبان ِ شب از تعاونی گذری کرده ، مختصر چیزکی برداشته

[ چند ماهیِ قزل آلا از بشکه ی کوچکی بر می دارد ] که چیزِ چندانی هم نیست .[ ماهی ها را کنارِ مواد خوراکیِ دزدیده شده می گذارد] به دولت ضرر می خورد؟ اصلا فکرش را هم نباید کرد . دولت ککش هم  نمی گزد. [ بقچه را گره می زند ] اِهِه ، صبر کن ببینم . کالباس هم هست . دلم واقعا براش ضعف رفت .[ یک کالباس بر می دارد ] به خدا اگر هر نگهبان دیگری مخصوصا از آن ناتوها و بدجنس هاش می آمد توی تعاونی مگر به چیزی رحم می کرد ؟ همه که مثلِ من نیستند بیایند و فقط یک کالباس بردارند . این قدر بی چشم و رو اند که سه تا بر می داردند . [ سه تا کالباس بر می دارد] یا شاید هم چهار تا ... ولی من همه ش سه تا بر می دارم و برایم کافی ست . من آدمِ با وجدانی هستم . من به هیچ وجه دولت را دچارِ کمبودِ جنس نمی کنم ، ولی این کاری ست که دیگران می کنند . من به دولت امکان می دهم که تجارتش را بکند .[ کالباس را در بقچه پنهان می کند ] آه ، باید زود از این جا زد به چاک. اگر یکی از آن حرامزاده هایی که من می شناسم گذرش به این جا بیفتد دیگر پاک دخلم آمده! [ به اطراف نگاه می کند تا ببیند هنوز چه می تواند بر دارد ] و آن ناجنس ها هر چی را که نتوانند بردارند نصفش را می خورند . واقعا که چه حرامزاده هایی پیدا می شوند .[ شکر را می خورد و توی جیبش می تپاند] همشهری ها شما را به خدا به این می گویید دزدی؟ واقعا اگر اسمش را دزدی بگذارید کمالِ بی لطفی ست. [ بقچه ی پُر از خوراکی را بر می دارد] این ها همه اش آب و دونه ی یک کفتر هم نمی شود، چون من آدمِ با وجدانی ام ؛شاید هم به خاطرِ من چند آدم کم تر توی صفِ جلوی صندوق بایستند ؛ شاید هم واقعا دارم کارِ خوبی می کنم . خُب حالا دیگر زود باید فلنگ را ببندم . [ به پنچره ی آن بالا نزدیک می شود ؛ اول بقچه را می گذارد، بعد خودش بالا می رود ] شاید آن یابو- رئیس را می گویم – دیوانه بشود و بگوید آه ، دزدی کرده اند! بگوید ای وای ، سرقت ! خُب هیچ آدمِ شرافتمندی از این که کلمه خوشش نمی آید . آه ، مثل این که دارند می آیند ! [ ناپدید می شود .]

رئیس [ در را باز کرده ، چراغ را روشن می کند ] ... نه، ببین ایوانیچ ، من خوشم می آید کمی زودتر سرِ کار حاضر بشوم .

فروشنده [ با چاپلوسی ] واسیلی فیودوروویچ ، من شدیداً تحت تاثیرِ این همه نبوغ قرار گرفته ام که شما در انجامِ کار و اجرای مسئولیت از خودتان نشان می دهید . واقعاً که مردِ پاک و شرافتمندی هستید .

همیشه در صفِ مقدم ِ نبرد حاضرید .

رئیس [ با ادای فروتنی ] چه حرف ها می زنی ، ایوانیچ ...

فروشنده [ بی آن که متوجهِ ریخت و پاش بشود ] به خدا حقیقتِ محض است ، واسیلی فیودوروویچ . شما واقعا ً... ببینید، واقعاً ... واقعاً منحصر به فرد هستید ....

رئیس [ خر رنگ کُن ] ایوانیچ ، من آن چه را که از دستم بربیاید، برای مصالح عمومی انجام می دهم . اگر محضِ خاطرِ خودم بود ،شاید اصلا در این مقام قبولِ مسئولیت نمی کردم .

فروشنده:  کاملا صحیح است ... قدرِ مسلّم همین طور است ...

در این هیچ شکی نیست، واسیلی فیودورووویچ ...

رئیس: به خاطرِ مصالحِ عمومی ست که من باید مسئولیتِ خودم را تا آخر دنبال کنم .

فروشنده : کاملا صحیح است ... قدرِ مسلم همین طور است ... در این هیچ شکی نیست . به خاطر مصالحِ عمومی ... به همین دلیل است که ما این طور شده ایم ، این طور ، این طور از  چیزی های دنیا به دور افتاده ایم ، در یک کلمه... این طور منحصر ... این طور منحصر به فرد ....

رئیس: طبیعی ست ایوانیچ ، هیچ نفعِ شخصی عایدمان نمی شود. در نظامِ سرمایه داری که نیستیم ... هدفِ ما یک هدفِ  اجتماعی ست ...

فروشنده : کاملا صحیح است ... قدرِ مسلم همین طور است ... در این هیچ شکی نیست . ما اصلاً به خودمان فکر نمی کنیم  . مهم دیگران هستند .

رئیس: نه ، ایوانیچ ، تو البته از نظر ِ سیاسی درست مطرح می کنی ... ولی این دیگران چه کسانی اند؟ ... اجتماع در واقع یعنی همین خودِ ما ...

فروشنده : کاملا صحیح است ... قدرِ مسلم همین طور است... در این هیچ شکی نیست. من هم درست همین را می گویم ، اصلاً به دیگران فکر نمی کنیم . مهم خودِ ما هستیم .

رئیس: کار کردن در منتهای فروتنی و بی هیچ ذره ای توقع ِ شخصی آن چیزی ست که قطعاً آدم را اصلاح می کند ایوانیچ ؛ انسان شریف و با اصالت می شود .

فروشنده: بله ، باید اصالتِ خودمان را حفظ کنیم ، واسیلی فیودوروویچ . اگر اصالت را از ما بگیرند دیگر چیزی از ما نمی ماند .

رئیس: تنها مشتی خاکستر از ما باقی خواهد ماند . [ گالش هایش را از پا در می آورد .]

فروشنده: ای وای ، واسیلی فیودوروویچ ...

رئیس: چی شده ؟

فروشنده: ای وای ، واسیلی فیودوروویچ ، یک چیزی ...

رئیس [ متوجهِ ، به هم ریختگی می شود] چیه ، چی شده ؟

فروشنده: سرقت ، واسیلی فیودوروویچ !

رئیس: وای خدای بزرگ ! بُدو پلیس را خبر کن ایوانیچ! خدای من ببین چه کرده اند ، تو را به خدا نگاه کن ... [ فریاد می زند] پلیس !

فروشنده: پلیس ! [ می دود بیرون .]

رئیس: نگاه کن ، نگاه کن، عجب بساطی !

حسابدارِ تعاونی شتابان وارد می شود .

ادامه دارد


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3437
تاریخ :1399/04/25 ساعت 10:30:40
تعداد بازدید: 231
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی