گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3478
تاریخ :1399/06/22 ساعت 12:14:43
تعداد بازدید: 101
تا جايي که مي تواني گاز بده
email pdf word plus minus reset color
به ساعتم نگاه مي کنم. سه و نيم است، خودرو را دو کوچه پايين تر پارک کرده ام. مي دوم. صداي تقه اي مي آيد. بر مي گردم. گوشي ام روي آسفالت افتاده است. برش مي دارم . وسطش کمي باد کرده است و گوشه ي قابش شکسته است . صداي خِرخِري ازش شنيده مي شود. مي گذارمش تو کيف گوشي ام و در چسبي کيف را محکم فشار مي دهم.

عکس اصلی خبر

نوشته ي:محمد رضا گودرزي

توي خودرو مي نشينم ولي هنوز آن را روشن نکرده ام، صداي پيامک مي آيد . خيالم راحت مي شود که از کار نيافتاده است. نگاه مي کنم، نوشته است: «حالا که اين جور است قرار بگذار جايي همديگر را ببينم

شماره اش را مي خوانم. آشنا نيست ، حتما اشتباهي فرستاده است. توجه نمي کنم، خودرو را روشن مي کنم و حرکت مي کنم . از دومين چهار راه که مي گذرم باز صداي پيامک مي آيد. با دست چپ فرمان را نگه مي دارم و با دست راست گوشي را در مي آورم . اين پيامک خواندن موقع رانندگي مصيبت است، ولي چاره اي نيست کنجکاوي ولم نمي کند. با نگاه متناوب سريع،يک بار به جلو و يک بار به گوشي، مي خوانم :«انگار حالت خوب نيست

باز همان شماره  است . يعني چه! جلو پارک لاله نگه مي دارم . حس مي کنم نياز دارم کمي قدم بزنم . ذهنم خسته است. قفل فرمان را مي زنم و پياده مي شوم. پام گير مي کند به لبه ي جدول و يک بر مي افتم. کتفم بدجور درد مي گيرد. توجهي نمي کنم و چند دقيقه اي قدم  مي زنم. بعد روي  نيمکتي مي نشينم و محو حرکت ملايم برگ هاي درختان و صداي بادي مي شوم که از بين شان مي گذرد. به پاييز، آبشار و درياچه فکر مي کنم، به غروب، نيمکتي خالي و دود پيچان سيگاري رو به آسمان. هوا گرفته است و باد تندتر مي شود. حالا شاخ و برگ درختان با شدت بالا پايين مي شوند .

باز پيامک مي آيد:«مزاحم شوي شماره ات را مي دهم مخابرات ، فهميدي عوضي

به شماره نگاه مي کنم، با قبلي فرق دارد ولي اين را هم نمي شناسم . پيامک مي دهم :« قاطي کردي! من کي مزاحم شدم؟ »

جواب مي آيد:«خودت را به آن راه نزن، پيامک قبلي ات را بخوان

مي روم تو بخش ارسال ها. چهار پيامک فرستاده ام دوتا براي شماره قبلي و دوتا براي همين شماره. به زمان ارسال ها توجه مي کنم. اولي اش مال بيست دقيقه پيش است. چطور فرستاده ام که خودم خبردار نشده ام؟

اولين پيامکي را که براي همين شماره فرستاده ام باز مي کنم،

نوشته ام:«نديده مي دانم که زيبايي، بگذار ببينمت تا بداني چطور قدر زيبايي ات را مي دانم

دومي را باز مي کنم. نوشته ام:«با جواب ندادن، تشنه را تشنه تر مي کني

خشکم مي زند. من کي اين پيامک ها را فرستاده ام که خودم خبر ندارم؟ بي چاره درست مي گويد، ولي چطور به او ثابت کنم که من آن ها را نفرستاده ام؟ در اين لحظه چيز نرمي به پام مي خورد. تکان مي خورم و به زير نيمکت نگاه مي کنم. بچه گربه اي خال مخالي است که نرم و ظريف ميوميو مي کند. پيامک مي آيد . باز شماره ناشناس است:«خوب من چه کار کنم، برو دکتر

سريع قسمت ارسال را باز مي کنم. دقيقه اي پيش پيامکي به اين مضمون فرستاده ام:«حالم خوب نيست، زمين خورده ام، کتفم درد مي کند، کمکم کن

فکرم کار نمي کند گربه  باز ميو مي کند. لگدي به زير شکمش مي زنم.پرت مي شود آن ور و در مي رود. چند قدم جلوتر مي ايستد و نگاهم مي کند. اگر بتواند فکر کند، حتما فکر مي کند قاطي کرده ام، بعيد هم نيست قاطي کرده باشم. هر کس ديگر هم به جاي من بود قاطي مي کرد. بر مي خيزم و به سمت خودروام مي روم. ضبطش را روشن مي کنم، تورو شايد يه روزي قرض کردم، به اندازه ي يک سفر کوتاه ....

گوشي ام زنگ مي خورد. يکي از هنرجوهاست . پشت سرهم و بدون مکث مي گويد:«استاد! ببخشيد مزاحم شدم ، خوبيد؟ چند دقيقه اي است هرچه زنگ مي زنم، گوشي تان مي گويد:« زحمت نکشيد، به اين زودي ها در دسترس نيست. مگر جلسه ساعت چهار شروع نمي شود؟ »

مي گويم :«جلسه اي در کار نيست، مشکلي برام پيش آمده

و قبل از اين که حرفي بزند، قطع مي کنم. چرا گوشي ام زنگ نخورده؟ آنتن اش که پر است! آن را خاموش مي کنم و سيم کارت و باتري اش را در مي آورم و دوباره جا مي زنم. بعد روشنش مي کنم، به صندلي ام تکيه مي دهم، سيگاري آتش مي زنم و به آهنگ گوش مي دهم. پيامک مي آيد. نوشته است:«حوصله ي هيچ کاري ندارم .از خودم خسته شده ام

نگاه مي کنم. از شماره ي خودم آمده است! هنوز فکرم را جمع و جور نکرده ام که باز پيامک مي آيد:«به خودت بيا! گوشي ات را خاموش کن، پرت کن، خرد کن

شيشه را مي کشم بالا. حالا باران نم نم مي بارد و قطره هاي باران روي شيشه ليز مي خورند. باز از شماره ي خودم پيامک مي آيد:«البته اين کار دردي ازت دوا نمي کند، بهتر است خودرو ات را روشن کني و از شهر بزني بيرون »

روشن مي کنم. حرکت مي کنم. وارد بزرگراه همت که مي شوم، باز از شماره ي خودم پيامک مي آيد:«تا جايي که مي تواني گاز بده و برو. مستقيم. صداي ضبط را تا آخر بلند کن. چشمت را که ببندي بوي دريا را حس مي کني.» گوشي را از پنجره پرت مي کنم بيرون و گاز را تا ته فشار مي دهم.


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3478
تاریخ :1399/06/22 ساعت 12:14:43
تعداد بازدید: 101
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی