گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3476
تاریخ :1399/06/19 ساعت 13:06:40
تعداد بازدید: 97
دروغ
email pdf word plus minus reset color
نوشته ی: برانیسلاو نوشیچ - صربستان ترجمه ی: سروژ استپانیان

عکس اصلی خبر

جریان رودخانه ها و نیروی مغناطیس و بخار و الکتریسیته و امواج رادیویی - این نیروهای پرتوان طبیعت - به مراتب قوی تر از نیروی بشرند. آن ها همه چیز را به حرکت در می آورند ، همه چیز را به دنبال خود می کشند و قادرند همه چیز را یا به عرش اعلاء برسانند یا این که به حضیض ذلت بکشانند .

با وجود این نیرویی وجود داد که از خردِ بشر نشئت می گیرد و زورمندتر از تمامی قوای طبیعت است. اسم این نیرو «دروغ» است .

هیچ یک از این نیروها محال است بتواند به اندازه ی نیروی «دروغ» منهدم کند، بشکند، خردکند، بسوزاند یا یک سره به خاکستر مبدل کند. هیچ یک از این نیروها نمی تواند به اندازه ی دروغ نامرئی و در عین حال سرسخت باشد .

دروغ بی آتش می سوزاند، بی صاعقه ویران می کند، بی مبارزه به زانو در می آورد ....

دروغ ویژگی دیگری هم دارد که نیروهای طبیعی فاقد آن اند. همه ی آن ها به نسبتی که به کار می روند تقلیل می یایند، حال آن که دروغ به عکس: هر چه بیش تر به کار رود، بزرگ تر و نیرومند تر از پیش می شود .

ادعای من سخنِ بی پایه ای نیست، چرا که پیش از اعلام آن آزمایش های زیادی انجام داده ام که دلم می خواهد نتایج آن ها را با شما در میان بگذارم .

کسی که قصد تحقیقات خاصی دارد نباید دست روی دست بگذارد و منتظر باشد که دست تصادف حقیقت را بر او مکشوف کند بلکه باید خود در جست و جوی آن تصادف ها و علت آن ها باشد و دست به تجریه ها و آزمایش های گوناگون بزند. چنین کنند شیمی دان ها و فیزیک دان ها و همه و همه ، مآلاً من هم برای روشن شدن حقیقت باید دست به تجریه ها و آزمایش های مختلف می زدم .

پس به دو موضوع زیر راغب شدم: اول این که سخن دروغ در چه مدتی می تواند سراسر بلگراد را بپیماید، و دوم آن که هنگام بازگشت به نزد آفریننده ی خود چه صورتی پیدا می کند. برای روشن شدن این دو مسئله دست به کار شدم :

پریروز درست سر ساعت ده و هفده دقیقه صبح، کنار فواره ی میدانِ ترازیه خانم ویدا را دیدم، به طرفش رفتم و به رسم معمول جویای حال و احوالش شدم و بعد انگار برحسب تصادف گفتم :

-لابد موضوع آقای میرکویچ را شنیده اید؟

خانم ویدا یکه ای خورد و پرسید :

- مگر چه شده؟

- می گویند دارد از زنش جدا می شود ....

خانم ویدا شگفت زده گفت :

-این غیر ممکن است! در عقل نمی گنجد! زندگی شان در کمال صلح و صفا بود... چرا جدا می شوند؟

-نمی دانم . شاید هم هیچ دلیل خاصی وجود نداشته باشد... لابد از همدیگر خسته شده اند، زندگی مشترک شان ملال انگیز شده ...

خانم ویدا با عجله خداحافظی کرد و حدود ده قدم آن طرف تر با خانم پرسیدا رو به رو شد و گفت :

-عزیزم چه خوب شد که دیدم تان پناه بر خدا، خبر تازه را شنیده اید؟

خانم پرسیدا با لحنی سرشار از کنجکاوی سوال کرد :

-کدام خبر؟

- می گویند میرکویچ زنش را طلاق می دهد ...

-این غیر ممکن است !

-وقتی زنش دیگر در خانه اش زندگی نمی کند چرا باید«غیر ممکن » باشد؟ میرکویچ زنک را دیشب روانه ی خانه ی مادرش کرد .

-پناه بر خدا! آخر چرا؟

-هنوز معلوم نیست . شاید به خاطر آن ستوان باشد، نمی تواند غیر از این باشد. آخر چه طور ممکن است کار دونفر به صرف این که از همدیگر خسته شده اند به جدایی بکشد؟

-لابد... اصلا فکرش را نمی کردم که این دو نفر... خوب، خداحافظ! و خانم پرسیدا در طول خیابان «شاهزاده میخاییل» به راه خود ادامه داد و در کنار قهوه خانه ی«تزار روسیه» با آقای لیوبا رو به رو شد و پس از رد و بدل کردن تعارف های معمولی گفت :

-من از دست شما عصبانی ام !

آقای لیوبا متعجبانه پرسید :

-به خاطر چه؟

-دیشب که در خانه ام بودید از همه چیز دنیا حرف زدید غیر از این خبر مهم و حالا توقع دارید که از دست شما عصبانی نباشم؟

-کدام خیر؟

-مگر نمی دانید که میرکویچ زنش را طلاق می دهد؟

- پناه  بر خدا! اولین دفعه است که می شنوم .

-وقتی تمام بلگراد فقط از این ماجرا حرف می زنند چه طور ممکن است موضوع را تا حالا نشنیده باشید؟ این نه فقط یک مرافعه ی ساده بلکه یک رسوایی واقعی است! می دانید! زنش را به خاطر یک ستوان از خانه بیرون کرده است. می گویند طرف را در حضور یکی دو شاهد در خانه ی خود گیر انداخته و از قرار معلوم کارشان حتی به دوئل کشیده است. البته من از جزییاتش خبر ندارم ولی راستش را بخواهید این عین یک رمان درست و حسابی است! حالا  خوب است راه بیفتید، ته و توی این ماجرا را قشنگ در بیاورید و امشب یا فردا صبح حتما سری به ما بزنید و کل این ماجرا را برای مان تعریف کنید .

-حتما این کار را می کنم! همین الان می روم اداره و کسب خبر می کنم. آخر می دانید، من سه همکار عیالوار دارم و آن ها جزئیات این ماجرا را حتما از زن هایشان شنیده اند . دست تان را می بوسم ! فعلا خداحافظ !

-پس یادتان نرود به ما سری بزنید و همه چیز را مفصل برای مان تعریف کنید !

-چه طور ممکن است یادم برود !

آقای لیوبا این را گفت و راهی اداره شد و آن جا سه همکار متاهل خود را دید که مشغول صرف قهوه بودند و هر یک از ناهاری که قرار است ظهر آن روز بخورد صحبت می کرد .

-آقایان کدام یک از شما از جزییات  ماجرای میرکویچ خبر دارد؟

سه همکار عیالوارش متعجبانه پرسیدند :

-کدام ماجرا؟

-رسوایی خانوادگی! مگر خبر ندارید؟

سه همکار متاهلش یک صدا جواب دادند :

-نه !

-حیف ! ماجرا خیلی جالب است. پس گوش کنید تا برای تان تعریف کنم. ستوانی خاطر خواه زن میرکویچ می شود. البته جزییات این ماجرا نباید برای تان جالب باشد. همین قدر می گویم که پریروز آن ستوان از راه پنجره و خود میرکویچ به اتفاق دو شاهد از راه در وارد خانه می شوند...دیروز صبح.. دوئل داشتند... البته دوئلی در کار نبود ولی قاعدتا می بایست می بود من از جزئیات این ماجرا خبر ندارم ولی شنیده ام که میرکویچ دست زنش را گرفته، او را پیش مادرش برده و گفته است«بفرمایید، تحویلش بگیرید

سه مرد متاهل مبهوت شدند و یک صدا گفتند :

-نه بابا !

و در تعطیلی ظهر، بی آن که لحظه ای درنگ کنند به خانه هایشان دویدند و طبعا هر یک از آن ها این خبر داغ را تقریبا به شکل زیر برای زنش تعریف کرد :

-تو نمی دانی چه خبر است، متیسا! کی می توانست فکر کند که زن میرکویچ ...

-کدام میرکویچ؟

-مگر نمی شناسیش؟

-چرا، می شناسمش. خب، چه شده؟

-کسی می توانست فکر کند که این زن این قدر فاسد باشد !

-چه می گویی، مرد !

-می گویند شوهرش پیش از این هم ده دفعه ای مچ شان را گرفته بود ولی از ترس رسوایی دندان روی جگر می گذاشت و لام تا کام حرف نمی زد، اما حالا از قرار معلوم طاقتش تمام شده... زن را از خانه بیرون کرده و دیروز او را  به اتفاق دو تا ژاندارم به خانه ی مادر زنش برده و رُک و پوست کنده گفته:»بفرمایید، تحویلش بگیرید! مال بد بیخ ریش صاحبش

خانم متیسا صلیب بر سینه رسم می کند و متعجبانه می گوید :

-نه، این غیر ممکن است !

-این به یک رمان واقعی می ماند، یک رمان، می دانی، ستوانی تغییر لباس می دهد و از راه پنجره وارد خانه می شود... آن ها دیروز دوئل کردند و ستوان مجروح شده است .

-کجاش؟

-نمی دانم . می گویند تیر به دستش خورده و یک انگشتش را قطع کرده است .

خانم متیسا از شدت  تعجب در جای خود خشک شد. البته همسران دو کارمند دیگر، یعنی خانم یلا و خانم لپوساوا نیز از شنیدن این خبر از زبان شوهران شان از فرط تعجب انگشت به دهان ماندند .

و بعد از ظهر همان روز همین که خانم میتسا و یلا و لپوساوا شوهران شان را راهی اداره کردند، لحظه ای دور هم جمع شدند، سپس انگار که بلگراد را از پیش بین خود به مناطق مختلف تقسیم کرده باشند، هر یک به طرفی رفت .

یکی از آن ها سرتاسر دراچار غربی و قسمتی از دراچار شرقی را زیر پا گذاشت. دیگری به تمام خانه های محله ی پالیلول و قسمتی از میدان ترازیه سر زد و سومی راه محله ی واروشسکی و قسمتی از محله ی دورچول را، نزدیک  تئاتر، در پیش گرفت. آن ها خانه به خانه حرکت می کردند و مگر می شد به گرد پایشان رسید! اول سعی کردم تعقیب شان کنم تا از تعداد خانه هایی که سرکشی می کنند مطلع شوم اما به زودی رد پایشان را پاک گم کردم فقط متوجه ی یک موضوع شدم و آن این که تا یکی از این زن ها از خانه ای بیرون می آمد خانم آن خانه بی معطلی شال و کلاه می کرد و به دیدن آشنایان خود می شتافت .

به این ترتیب خبر«طلاق» میرکویچ مانند یک خبر تلگرافی به سرعت در شهر پیچید. براساس یک بر آورد تخمینی (داده های آماری همیشه بر مبنای بر آورد های سر انگشتی تهیه می شود) که توسط من تهیه شده است، از ساعت سه تا پنج بعد از ظهر آن روز دویست و هفتاد و دو زن خانه به خانه می رفتند و «ماجرای» میرکویچ را تعریف می کردند .

غروب آن روز و دقیق تر بگویم در ساعت شش و بیست و چهار دقیقه باز با خانم ویدا یعنی همان زنی که در ساعت ده و هفده دقیقه ی صبح خبر من درآوردی را در دهانش گذاشته بودم رو به رو شدم. او در آن لحظه از خانه ی یکی از دوستان خود باز می گشت و همین که مرا دید دست هایش را در هوا تکان داد و گفت :

-خدای من، اگر می خواستید مرا از چنین خبر جالبی مطلع کنید چرا کل ماجرا را برایم تعریف نکردید؟ این کار شما باعث آن شد که من جزییات ماجرا را از زبان دیگران بشنوم .

- ولی آخر من از هیچ جزییاتی خبر ندارم. خواهش می کنم برایم تعریف کنید. خیلی علاقه دارم جزییات آن  ماجرا را بشنوم .

-البته که تعریف می کنم الان در منزل خانم یولکا بودم و شرح و تفصیل آن ماجرا را از زبان خانمی شنیدم که از سیر تا پیاز آن خبر داشت. اسم آن ستوان ایوسیف است. بدیهی است که او و خانم میرکویچ از زمانی که او هنوز به خانه ی شوهر نرفته بود عاشق همدیگر بودند، به طوری که وقتی طرف زن میرکویچ شد، دختر نبود. با وجود این شوهر به امید آن که زنش اصلاح شود از گناه او گذشت .

در آن میان ستوان جوان مرتباً به دیدن او می آمد و به سبب آن که مدام تغییر لباس می داد نمی توانستند مچش را بگیرند. گاه لباس زنانه می پوشید و به بهانه ی آن که دنبال کار می گردد نزد معشوقه می رفت، گاهی هم لباس کارگری تنش می کرد و بخاری پاک کن می شد .

این دیدارها ادامه داشت تا بالاخره شوهر از ماجرای آن دو بود برد .

می گویند یک روز روی تشک خود اثر دوده دید و طرف را دست گیر کرد! مردم از همه طرف به خانه اش هجوم آوردند، بیست تا ژاندارم منزلش را محاصره کردند، میرکویچ زنش را به قصد کشت کتک زد و بعد درشکه ای گرفت و او را همراه ژندارم به خانه ی مادرزنش برد و توی صورت آن زن تف انداخت! صبح هم با ستوان دوئل کرد و هر ده انگشت دست هایش را از بیخ قطع کرد، به طوری که ناچار شدند ستوان بی انگشت را از ارتش کنار بگذارند. من تمام این جزییات را از منابع کاملا موثقشنیده ام .

 من و خانم ویدا از هم جدا شدیم . تجربه ام بی برو برگرد توام با موفقیت بود. دروغ قادر است در عرض هشت ساعت و هفت دقیقه به سراسر شهر بلگراد سرایت کند . خود شما شاهد آن بودید که من دروغ را به چه صورتی آفریدم و آن را به چه صورتی از خانم ویدا پس

گرفتم .

در ضمن همان شب خانم و آقای میرکویچ را دیدم که راضی و خندان، بازو به بازوی همدیگر داده بودند، در طول خیابان راه می رفتند و درباره ی سعادت خانوادگی خود صحبت می کردند.


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3476
تاریخ :1399/06/19 ساعت 13:06:40
تعداد بازدید: 97
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی