گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3016
تاریخ :1397/05/06 ساعت 11:43:30
تعداد بازدید: 17
مروري بر کارنامه سينمايي و زندگي سهراب شهيدثالث
email pdf word plus minus reset color
به بهانه اکران مستند«سفر سهراب» شهيدثالث

عکس اصلی خبر

يک زندگي در غربت(2)

پاريس، وين، درس سينما و دردسر!

امکان تحصيل در مدرسه ايدک هيچگاه فراهم نشد. شرايط حضور در ايدک فراهم نبود و سطح زبان فرانسوي موردنياز ايدک از آنچه سهراب جوان در تهران ياد گرفت، بالاتر بود. دوباره به وين بازگشت که شهر ارزانتري بود و در کنکور آکادمي موسيقي و هنرهاي نمايشي وين شرکت کرد و گرچه جزو هشت پذيرفته شده نبود اما رضايت پروفسور کراوس را جلب کرد. «گفتم من سينما رو خيلي دوست دارم. گفت همه سينما رو دوست دارند تو بايد يک سال ديگر کنکور بدي. گفتم الان چکار کنم؟ بعد گفتم باور کنيد سينما توي خون منه. نميدونم چهجوري بهش گفتم که يک نگاهي به من کرد که نه ترحم توش بود نه چيزي. و من رو به عنوان مستمع آزاد قبول کرد.» سهراب دانشجوي مدرسه شد، خرجش را با کارهايي از پلهشستن تا درباني هتل تامينميکرد و کار دانشجوي جوان ايراني تازه راه افتاده بود که دردسر شروع شد: سل!

آسايشگاه مسلولين

سل انگار بيماري نويسندهها بود. وقتي شهيدثالث جوان سرفه کرد و خون بالا آورد و دختري اتريشي او را پيش دکتر برد و مشخص شد نام مرض سل است، تصور نميکرد اين بيماري آخر کار نباشد و يک دوجين بيماري ديگر در عمر انتظار او را ميکشند: «پيش خودم گفتم چخوف هم به همين مرض مرده. کافکا هم به همين مرض مرده. سال سوم مدرسه بودم و ميخواستند من را در آسايشگاه بستري کنند.» شهيد ثالث در سالهاي 1967 و 68 در فرانسه به آسايشگاه مسلولين رفت. درست در زماني که کل فرانسه درگير آشوب و طغيان جوانان بود، او در فضايي قرن نوزدهمي با مرگ درگير بود. سهراب در نامهاي به عمويش احمد شهيدي که آنوقت سردبير اطلاعات بود مينويسد: «معالجه من شش ماه طول خواهد کشيد. من مردمي را که اينجا توي اين سالن هستند دوست دارم. هر روز صبح وقتي که بلند ميشوم، چشمم توي صورت اينها باز ميشود. اگر قرار باشد روزي از اينجا بروم حتما گريه خواهم کرد. اين مرض مشترک بين ما صيغه خواهر برادري خوانده است. همه از حال همديگر ميپرسند. براي آن عرب الجزائري کسي چيزي نميآورد، او جيره آبجوي ديگران را گدايي ميکند و ميدهد به آن پيرمردي که روي تخت شماره 18 ميخوابد. اين انسانيت توي دنياي آدمهاي سالم وجود ندارد. توي ريهام يک حفره به وجود آمده که ميخواهند خوبش کنند. دلم ميخواهد خيلي اينجا بمانم، اما حالم بد نيست و فرقي با سابق ندارد… براي جواب نامه عجله نکنيد اما خيلي خوشحال شدم نامه شما را خواندم. حالا شام ما را آوردند. لوبيا و ژامبون»

سل معالجه ميشود اما انبوه قرصهاي اين دوره به معدهاش آسيب ميرساند و باعث خونريزي و سوراخ شدن معده ميشود. بعد کبد از کار ميافتد و هنوز مانده تا سرطانهاي ميانسالي. بيماري هم بعدها يکي از مولفههاي تکرارشونده آثار اوست، و شايد يکي از دلايل علاقه او به چخوف. شهيدثالث يکي از همين نامهها به عموي محبوبش را به نام سهراب پاولوويچ چخوف امضا کرده است.

براي از فرنگبرگشتهها چه کاري موجود است؟

سهراب شهيدثالث هم يک نفر از نسل جوانان هنرخواندهاي است که اواخر دهه چهل به کشور برميگردند، اما در سينماي منحط فارسي جايي ندارند و جذب دستگاههاي دولتي ميشوند که وظيفه آنها ساختن فيلمهاي تبليغاتي يا آموزشي است. در حوالي سال 50، سه مرکز فيلمسازي براي اين دسته از هنرمند-روشنفکران وجود دارد. تلويزيون ملي و گروه فرخ غفاري، کانون پرورش فکري به رياست فيروز شيروانلو و سرانجام وزارت فرهنگ و هنر. شهيدثالث شانسش را براي هرسه امتحان ميکند و سرانجام به عنوان دستيار کارگردان جذب فرهنگوهنر ميشود که پيش از آن از خارج برگشتههايي چون کامران شيردل و منوچهر طياب و خسرو سينايي را هم جذب کرده بود. براي نشان دادن اينکه کار فني سينما را بلد است فيلمي کوتاه به نام «قفس» ميسازد که معتقد است «يکي کپي آن را بلند کرده تا به موقع از من انتقام بگيرد»

در اين زمان شهيدثالث وفق مقررات اداره متبوعه، بيست و دو مستند ميسازد درباره رقصهاي محلي و موقعيت شهر مهاباد و غيره که اکثرا حتي نام شهيدثالث را هم روي خود ندارند. و البته يک فيلم مستند به نام «آيا…» درباره جوانان عاصي آن دوره که امروز بايد تماشاي آن فوقالعاده جالب باشد و يک فيلم کوتاه به نام «سياه و سفيد». اولي مستندي اجتماعي و شهري است که نظير آن ديگر در کارنامه شهيدثالث تکرار نميشود و در دومي خبري از رئاليسم هميشگي شهيدثالث نيست. اولي جايزه سپاس براي فيلم کوتاه گرفت و دومي جايزهاي از جشنواره کودکان. اما کارمندي حوصله شهيدثالث را سر ميبرد و دنبال کاري بزرگتر بود: ورود به عرصه فيلم بلند.

حرفهاي شدن: يک تصميم ساده

سهراب شهيدثالث اولين فيلمنامه خود را با کمک دوست آن دورانش اميد روحاني (منتقد فعلي سينما) براي ساخت به استوديو ميثاقيه ميبرد و تهيهکننده مشهور آنسالهاي سينما بعد از فقط يک دقيقه شنيدن داستان فيلم به او ميگويد ما از اين فيلمها نميسازيم. اما آنها به فکر استفاده از امکانات وزارتخانه ميافتند و با ارائه دادن طرح يک فيلم کوتاه بيستدقيقهاي امکانات اوليه و با نسبت چهار به يک نگاتيو ميگيرند. يعني اگر بتوانند هيچ صحنهاي را تکرار نکنند، ميتوانند فيلمي هشتاد دقيقهاي بسازند. فيلمي که ايده آن از ديدن کسي با کتوشلوار مرتب در فضاي روستايي بندر ترکمن و آشوراده آمده و با فيلمنامه قبلي ترکيب شده و شهيدثالث فيلمنامه آن را در طول فقط يک شب و مابين دعوايي زناشويي نوشته است.

«يک اتفاق ساده» با سختي و کمترين امکانات ساخته شد و در جشنواره فيلم تهران جايزه بهترين کارگرداني را از هيات داوران وزيني گرفت که چهرههايي چون سرگئي باندارچوک و فرانک کاپرا در آن عضو بودند. فيلمي درباره کودکي در خانوادهاي فقير که گويي شرايط سخت زندگي احساسات انساني را از او گرفته. زندگي کودک، سيکلي تکراري دارد و او حتي وقتي خواب ميبيند هم در خواب همان سيکل را تکرار ميکند. با همين فيلم سينماي سهراب شهيدثالث به عنوان سينمايي با ريتم کند، واقعگرا و آدمهايي غرق در ياس و دلمردگي در ذهن سينمادوست ايراني ماندگار شد.


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3016
تاریخ :1397/05/06 ساعت 11:43:30
تعداد بازدید: 17
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی