گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3411
تاریخ :1399/03/13 ساعت 13:24:37
تعداد بازدید: 361
راننده ی شوتی!
email pdf word plus minus reset color
چند سال قبل باخودروی یک همولایتی داشتیم می رفتیم روستا برای عروسی. عروسی ِ یکی از بستگان نزدیک بود. پنج شش نفر به زور چپیده بودیم داخل ماشین. همزمان با ماشین ما، آقاعبدالله نیز به اتفاق زن و بچه و تعدادی فامیل با ماشین خودش حرکت کرد. ایشان جلو و ما پشت سر.

عکس اصلی خبر

آقا عبدالله رانندگی اش اصلا تعریفی ندارد.تعجب می کنم چطوری گواهی نامه گرفته است. زن عبدالله همیشه می گوید شک ندارم که با پارتی بازی گواهینامه گرفته !

البته شاید وقتی جوان تر بوده ، رانندگی اش بهتر از این بوده. نامبرده کسی است که طی مسیر از بندر به روستا تاکنون دست کم یکی دوپیچ خطرناک را به نام خودش ثبت کرده است. اجازه می خواهم کمی در خصوص این پیچ ها و...توضیح کوتاهی بدهم. در مسیر ۴ ساعته از بندر تا روستای ما ، پیچ ها و پل ها و آبنماهای زیادی وجود دارد که هر کدام به نام کسی است. یک پیچ تندی نزدیک روستاست که به نام سعید سند خورده است، چون یک بار به دلیل سرعت زیاد در همان نقطه چپ کرد. اگر چه خوشبختانه به خیر گذشت، ولی از آن پس پیچ شد ، پیچ سعید. کمی آن طرف تر پیچ استا حسن داریم. جای دیگری دره ی ابوالقاسم داریم. در مکان دیگری پیچ علمدار است. و ....

یک بار که داشتیم می رفتیم روستا،به عیال گفتم این همه پیچ خطرناک و تقاطع و پل و تونل و آبنما و....به نام همولایتی ها سند خورده است، اما من چی؟ واقعا خوب است همین طور گمنام بمیرم و بعد از مرگم کسی یادی از من نکند؟ !

به هر حال آقا عبدالله، از آن دست راننده هایی است که در جنوب به « شوتی» معروف و مشهورند.قبل از حرکت خواهش کردیم که این بار به خاطر ما و این که خدای ناکرده مراسم عروسی به عزا تبدیل نشود، یواش تر براند. پیرمردی که همراه ما بود، چند باری گفت» عبدالله جان، سود سفر سلامتی است ...» و از این دست نصیحت های پدرانه .

آقاعبدالله اگر چه رانندگی اش خوب نیست، ولی آدم خانواده دوستی است. مثلا وقتی با سرعت از یک آبنما عبور می کند ، نوه اش می گوید « آخ جون» ، بلافاصله آقا عبدالله بر می گردد و مجددا با سرعت عجیبی از آبنما عبور می کند. برخی مواقع بارها و بارها این کار را تکرار می کند.آن قدر می رود و بر می گردد و تکرار می کند که بعضی وقت ها می بینی یک شبانه روز طول می کشد تا به مقصد می رسد .

از طرف دیگر به خاطر تشویق های نوه اش،آن قدر داخل آبنماها سرعت می رود که یک بار چنان در هوا به پرواز در آمده بود که پسرش قبل رسیدن روی زمین و معلق زدن ،گفته بود « باباجون یه لحظه صبر کن کلاغه رو بگیرم

اگر کسی این صحنه ها را ببیند فکر می کند دوربین مخفی است !

باری از اصل مطلب دور نشویم. در حال حرکت به سمت روستا بودیم که جلوی ما سر ِ پیچی، به فاصله ی اندکی گرد و خاکی بلند شد .

ترمز کردیم( یعنی راننده ی ما ترمز زد)، و زدیم کنار. کمی منتظر ماندیم تا گرد و خاک ها بخوابند. هوا که روشن شد، دیدم عمه ام که مسافر آقا عبدالله بود، نشسته است روی کُنار (درخت صدر) بزرگی کنار جاده! خودش هم فکر کنم دو دل بودبخندد یا گریه کند. درست مثل ما. شوهر عمه ام را دیدم که از پشت تپه ای لنگ لنگان در حالی که تکه ای از سپر ماشین در دست دارد، می آید. بچه ی چند ماهه ای پرت شده بود بیرون و افتاده بود روی بُته ای و داشت گریه می کرد. خدا را شکر سالم بود .

 ماشین پس ازغلت زدن رفته بود روی چند سرویس ماسه که کنار جاده ریخته بودند، برای خودش گیر کرده بود.شکم ماشین طوری گیر کرده بود که لاستیک های جلو و عقب از دوطرف تپه ی شنی آویزان بودند. یکی ازلاستیک ها به دلیل سرعت زیاد ماشین، هنوز داشت می چرخید !

خدا را شکر به جز چند خراش و زخم سطحی ، کسی طوری اش نشده بود. دسته جمعی کمک کردیم ماشین که شیشه و آینه هایش شکسته بود را پایین آوردیم. آقا عبدالله که از همه سالم تر بود، استارت زد و ماشین روشن شد. با این حال گفت، حرکت می کنیم .

مسافرهااز دست عبدالله عصبانی بودند .

 عمه ام گفت:» من دیگه توی ماشین تو نمی شینم.» یکی دیگرگفت:» کاش راننده ی ماشین شما می آمد ، راننده ی ما می شد و آقا عبدالله راننده ی شما.» چون راننده ی دیگری نداشتیم ناچار قبول کردیم.ولی آقا عبدالله راضی نشد که ماشین اش را در بیابان تنهابگذارد، به همین دلیل فقط ما مسافرها جای مان را عوض کردیم .

 از طرفی دیگر چون ماشین عبدالله فاقد آینه ی بغل بود، خیلی نگران بودیم .

از آن لحظه به بعد تمامیِ تابلوهای گردش به راستی که توی جاده وجود داشت،به دلیل برخورد با ماشین ما تبدیل شد به گردش به چپ! و بالعکس !

به هر حال با ترس و لرز فراوان توکل به خدا کردیم و رفتیم.بین راه بودیم که مادر عروس خانم تماس گرفت و گفت :» برای چند نفر ناهار درست کنیم؟». در این لحظه بنده با کمی تردید گفتم:» حقیقتش از بندر که حرکت کردیم یازده نفر بودیم، اما فعلا شما برای یکی دو نفر ناهار آماده کن ؛ چون بعید می دونم همه ی ما به سلامت برسیم!»


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3411
تاریخ :1399/03/13 ساعت 13:24:37
تعداد بازدید: 361
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی