گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3474
تاریخ :1399/06/18 ساعت 12:40:02
تعداد بازدید: 29
چی بپوشم؟
email pdf word plus minus reset color
کمد، حسابی شلوغ بود. مانتوی مشکی دوتا آستین گل و گشادش را بالا برد و محکم کف زد: «ساکت...ساکت شین ببینم.» سروصداها فوری خوابید. مانتومشکی رو به لباسها ادامه داد: «چیزی به برگشتن سارا نمونده. زودتر تصمیم بگیرین امشب چی بپوشه، که همونها رو بذاریم ردیف جلو.»

عکس اصلی خبر

نویسنده: دریا چوبین

مانتوبنفش آستینش را روی برش کمر قفل کرد و گفت: «اینکه تصمیم گیری نداره؛ با اون هیکلی که سارا به هم زده، فقط توی بغل خودت جا می‌شه. شش ماهه جز تو هیچ مانتویی از چوب‌رختی در نیومده.» مانتو مشکی گفت: «من برای اداره و دانشگاه خوبم؛ ولی امشب مهمونی دخترونه‌ست. تو مطمئنی اندازه‌ش نیستی؟ چقدر هم نو موندی

نو موندم چون یک بار بیشتر نتونست من رو بپوشه؛ همون هم به ضرب و زور گِن. اونقدر فشار آورده بود به دل و روده‌ش که شب از دمنوش بابونه و بهارنارنج هم کاری بر نیومد و مجبور شد با کیسه آب‌گرم بخوابه. بماند که بسکه به من فشار اومد، درزهام باز شدن.» مانتو مشکی لبش را گزید: «خوب، انگار چاره‌ای نیست؛ لااقل لباس اصلیش رو خوب انتخاب کنیم

روسری حریر سفید سرش را از لابلای مقنعه‌ها درآورد و گفت: «کی مهمونی گرفته امشب؟» مانتومشکی گفت: «شراره. به افتخار چاپ کتاب سارا مهمونی داده

خنده‌ی تیز تاپِ نارنجی عین چاقو هوا را برید: «واسه سارا نیست که شراره مهمونی می‌ده جونم؛ می‌خواد جلو بقیه دوستهاش قیافه بگیره که یه رفیق نویسنده داره

لباس سبز، دامن بلندش را آرام جمع کرد و گفت: « اینقدر بدجنسی نکن. شاید واقعاً برای سارا خوشحاله.» تاپ نارنجی تند چرخید سمت او: «همه‌مون لااقل یک بار شراره و دوستهاش رو دیدیم. خداییش اینا جز صحبت از رنگ لاک و تعقیب زندگی سلبریتی‌ها چه حرفی می‌زنن؟ »

مانتو بنفش پوزخند زد: «اینکه کی توی جمعشون پروتزهاش نیفتاده

همه خندیدند. پیراهن قرمز گلدار، بلند گفت: «از بحث دور شدیم. سارا چی بپوشه؟» و بلافاصله ادامه داد: «البته معلومه من رو می‌پوشه؛ هم رنگم شاده، هم مناسب مهمونیَم.»و چرخید تا نوارهای لبه‌ی دامنش به رقص بیفتند. مانتومشکی یقه‌ی پیراهن گلدار را لمس کرد و گفت: «خیلی نخ‌نما شدی. سارا با اینها رودربایستی داره؛ باید یه چیز بهتر پیدا کنیم.» به لب و لوچه‌ی آویزان پیراهن گلدار توجه نکرد و رو به ماکسی سبز گفت: «تو چی؟» ماکسی گفت: «راستش آخرین باری که منو پوشید، زیپم بسته نشد. یک مثلث متساوی‌الساقین باید توی کمرم بدوزه تا اندازه بشم.» مانتو بنفش گفت: «ای بابا، چقدر حرف می‌زنین شما. سارا از وقتی طلاق گرفته، هرجا رفته پیراهن مردونه‌ی طوسی رو پوشیده با شلوار لی. امروز هم همون رو می‌پوشه و خلاص

اسم پیراهن طوسی که آمد لحن صحبتها تغییر کرد .

پیراهن گلدار که امکان نداشت از آن قرمزتر شود باعجله گفت: «آره خیلی خوبه. سارا من رو بپوشه، بعد پیراهن طوسی هم روش که سردش نشه.» و نگاه آرزومندی به پیراهن طوسی انداخت. ماکسی سبز با لبخند گفت: «پیراهن طوسی به سارا خیلی میاد؛ حیف که من اندازه‌ش نیستم.» و زیرلب غر زد: «دختره‌ی پرخور...» مانتومشکی رو کرد به ماکسی‌سبز و آرام گفت: «از وقتی شوهرش یک شب در میون اومد خونه، سارا یه جور عجیبی افتاد به پرخوری.» ماکسی‌سبز با غصه گفت: «می‌دونم

روسری حریر گیج و سربه‌هوا با لپ‌های گل‌انداخته خودش را کشید جلو: «به نظرم ترکیب سفید و طوسی هم خیلی شیک می‌شه.» مانتوبنفش سری به تاسف تکان داد: «خاک بر سر ندیدبدید همه‌تون

مانتومشکی حرص خورد: «بس کنین دیگه. جای این حرفا یه لباس مناسب پیشنهاد بدین.» همه یک‌صدا بلند گفتند: «پیراهن طوسی بهترینه ...»

پیراهن‌طوسی بالاخره لای یک چشمش را باز کرد و با مخلوطی از لبخند و خمیازه گفت: «سلام خانوما. واسه من فرقی نداره. اگه سارا بخواد، باهاش می‌رم مهمونی؛ نخواست هم...» شانه بالا انداخت: «هرچه پیش آید خوش آید.» و کش‌وقوسی به خودش داد که یقه‌اش تا کجا باز شد .

همهمه‌ی غش و ضعف لباس‌ها، با تک‌سرفه‌هایی شکسته ‌شد. یک دامن کوتاه چرم مشکی سینه صاف می‌کرد: «به نظرم من برای مهمونی امشب مناسب‌ترم.» پیراهن طوسی ابرویی بالا انداخت و چشمش برق زد: «به‌به...این دور و بر ندیده بودمت.» دامن چرم قری به سروگردنش داد و گفت: «خیلی وقت نیست به کمد اضافه شدم؛ هفته‌ی پیش شراره من رو به سارا هدیه داد.» پیراهن طوسی با بیخیالی گفت: «که اینطور. بهرحال کمتر سر و صدا کنین، بذارین بخوابم.» پشتش را کرد به لباسها و دوباره خوابید .

دامن مشکی که از بی‌توجهی پیراهن‌طوسی دلخور شده بود، بق کرد و ساکت گوشه‌ای نشست .

ماکسی سبز نگاهی به دامن مشکی انداخت و گفت: «از اون تیپ لباس‌هایی نیستی که سارا معمولاً بپوشه

دامن چرم نگاهی به سرتاپای لباسها انداخت و گفت: «بله دارم می‌بینم. اکثر شماها از مُد افتاده‌این

تا سروصدای لباسهای معترض بلند شد، مانتو مشکی با عجله پرید وسط حرف دامن‌مشکی و گفت: «بد فکری هم نیست؛ احتمالاً شراره و دوستهاش اینجور لباسها رو بیشتر می‌پسندن. فقط باید یه تاپ یا بلوز مناسب برای روش پیدا کنیم

و کنار گوش ماکسی‌سبز گفت: «شاید سارا هم از این فاز افسرده‌ش بیرون اومد

تاپ نارنجی خودش را سُر داد جلو: «من چطورم؟ به نظرم ترکیب ما دوتا خیلی هات میشه...» مانتوبنفش یک ابرویش را داد بالا: «هات؟ این چه طرز حرف‌زدنه؟ سارا کِی این همه خودش رو نمایش داده آخه؟» تاپ نارنجی حرص خورد: «بابا، مهمونی دخترونه‌ست؛ همین کارها رو می‌کنین بهمون میگن اُمُّل دیگه.» و خنده‌ی لوسی تحویل دامن مشکی داد .

ماکسی‌سبز اخمی به تاپ نازک کرد: «با همچین دامنی اصلاً نمیتونه راه بره. باید سیخ یه گوشه بایسته؛ اونم سارا که توی هر مجلسی به تک‌تک مهمونا سر می‌زنه

پیرهن گلدار بشکن زد: «عوضش من جون می‌دم واسه رقصیدن.» و آستینش را دور شانه‌ی ماکسی سبز حلقه کرد و دوتایی دور کمد چرخیدند .

ناگهان در کمد باز شد و نور سرازیر شد توی تاریکی بین لباسها. سارا لباسهای آویزان را تند تند کنار زد: «این نه... اینم نه... این اندازه‌م نیست... این تنگ شده...» لحظه‌ای دامن چرم مشکی را در دست گرفت و نگاهش کرد: «اینو می‌دم به پونه؛ اگه آبجی اجازه بده بپوشه. خاله قربونش بره

عاقبت پیراهن طوسی و شلوارلی آبی را بیرون کشید و پهن کرد روی تخت. مدتی در حال جویدن ناخن براندازشان کرد. دست کشید روی جای خالی دکمه‌ی پیراهن: «دکمه‌ی همرنگش رو ندارم؛ چه بکنم با این یقه‌ی‌باز...» شلوارلی را جلوی خودش گرفت و توی آینه نگاه کرد: «دم‌پاچه‌ش چقدر ساییده و کهنه شده.» یکهو بشکنی زد: «هنوز وقت دارم

سبد خیاطی را از زیر تخت بیرون کشید. قیچی را برداشت، لبه‌ی شلوار را قیچی کرد و بنا کرد تندتند ریش‌کردن پارچه. کمی بعد دو حاشیه‌ی پهن قشنگ لبه‌ی شلوارش بود: «ولی هنوز یه چیزیش کمه.» رفت سراغ کمد. یکی از نوارهای قرمز پیراهن گلدار را از دامنش جدا کرد و شکل یک راهِ زیگزاگ دوخت به کناره‌ی شلوارلی .

پیراهن طوسی و شلوار را پوشید. روسری حریر را دور شانه‌هایش گره زد تا بازیِ یقه را بپوشاند. مانتو‌مشکی و کیفش را برداشت و زد بیرون .

صدای بسته شدن در خانه که بلند شد همهمه‌ی لباسها از سر گرفته شد. مانتو بنفش گفت:» نگفتم؟ خیلی وقته فقط همینها رو می‌پوشه.» ماکسی سبز گفت: «امیدوارم سارا یه تصمیم جدی برای لاغرشدن بگیره؛ من خیلی وقته حوصله‌م سر رفته توی این کمد.» پیرهن گلدار گفت: «روسری حریر رو دیدی؟ چه شانسی.» و بعد خودش را دلداری داد: «حالا باز خوبه یکی از نوارهام رفت؛ وقتی برگرده برام تعریف می‌کنه چه خبر بوده.» تاپ نارنجی، دمغ از این که انتخاب نشده بود، ساکت ماند. دامن چرم مشکی بلند گفت: «خوشبختانه من قراره از اینجا برم. امیدوارم این پونه خانم فرق لباس برند و بنجل رو بدونه.» و انگار کسی بوی گند زیر دماغش ول کرده باشد صورتش را در هم کشید .

پایان


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3474
تاریخ :1399/06/18 ساعت 12:40:02
تعداد بازدید: 29
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی