گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3437
تاریخ :1399/04/25 ساعت 10:29:58
تعداد بازدید: 231
زندگی من
email pdf word plus minus reset color
نوشته ی: برانیسلاو نوشیچ - صربستان ترجمه: سروژ استپانیان

عکس اصلی خبر

بخش های کوتاهی از کتاب :

جغرافی

به یمن آن که معلم جغرافی در شمار طرف داران سیستم آموزشِ بصری بود، ما بر سایر حکمت ها با سرعت نسبتاً بیش تری دست یافتیم .

کالج یک کره ی جغرافی داشت که سال ها روی کتابخانه ی دفتر مدیرمان گرد و خاک می خورد.ظاهر آن به قدری گریه آور بود که ممکن نبود بدون احساس ترحم و همدردی بشود نگاهش کرد .

 میله ی محورش طوری کج شده بود که همیشه در جهت عکسِ جهتی می چرخید که بنا به ادعای معلم مان جهت گردش کره ی زمین بود. بر سطح آن در ناحیه ی آمریکا ی شمالی یک لکه ی بزرگ جوهر پخش شده بود و ما یقین داشتیم که آن جا دریای سیاه بود. در قاره ی آفریقا هم سوراخ درشتی دهان باز کرده بود و سیاهی می زد و هیچ کس به درستی نمی دانست که آیا انگلیسی ها در جست وجوی قبور فراعنه ی مصر سر تا سر آفریقا را حفاری و سوراخ سوراخ کرده بودند و یا یک هیات آمریکایی از مسیر پیش نهادی ژول ورن به اعماق زمین روانه شده بود.مع هذا ظن قوی می رود که معلم ها در ساعات زنگ تفریح، در لحظه های مباحثه در باره ی مسایل سیاسی روز، از کره ی جغرافی نیز به عنوان یک وسیله ی استدلال استفاده می کردند .

معلم جغرافی چون به کره ی سالم و به درد بخور دست رسی نداشت از کَله ی دوستمان «سرتن یوویچ»،که آن قدر بزرگ بود که در واقع به کره ای روند می مانست، استفاده می کرد. موقع توضیح علت تناوب شب و روز معمولا چنین آغاز سخن می کرد :

-سرتن، بلندشو بیا این جا! بیا پای این پنجره طوری بایست که نور خورشید روی تو بیفتد .

«کٌره» از پشت نیمکت بیرون می آمد و پای پنجره می ایستاد .

-اکنون چنانچه گونه ی راستت را به طرف نورخورشید بگردانی، تمام قسمت راست سرت روشن و نیمه چپ آن تاریک می شود.درست است یا نه؟ حالا گونه ی چپت را به طرف خورشید بگیر. همان طور که می بینید،در این حالت تمام نیمه ی چپ سر او نورانی می شود و در عوض نیمه ی راست سرش در تاریکی فرو می رود .

معلم درست به همین طریقه، یعنی با استفاده از کله ی سرتن، وجود و موقعیت قطب ها را تشریح می کرد،انگشت خود را به ملاج او می فشرد و می گفت :

-این جا قطب شمال است،یعنی جایی که در آن زمستان ابدی حکم فرماست. باید گفته شود که این گستره ها هنوز به طور کامل مکشوف نشده اند .

یک بار هم روی کله ی سرتن مسیر مرد جهان گردی را که از عشق به جغرافی و همچنین برای اثبات کرویت زمین قرار بود از نقطه ی معینی در یک جهت حرکت کند و باز به همان نقطه برسد به ما نشان داد.او از بینی سرتن به عنوان  مشخص ترین نقطه حرکت کرد و تقریبا چنین توضیح داد :

- بیایید بینی سرتن را نقطه مبدا فرض کنیم ...

- این را گفت و انگشت سبابه اش را از روی بینی به طرف گوش چپ سرتن به حرکت در آورد و ادامه داد

- ...و درجهت مشرق،یعنی جهتی که خورشید از آن طلوع می کند .

 حرکت کنیم و بعد...(سرتن بالاخره تو کی می خواهی گوش هایت را بشویی؟ توی هر دو گوش ات آن قدر آشغال است که انگار همین الان از خوک دانی بیرون آمده ای!...) و بعد، چنانچه کره ی زمین را دور بزنیم و به پشت نقطه ی مبدا حرکت مان برسیم...(سرتن، مگر هفته ی گذشته به تو نگفته بودم موی سرت را کوتاه کنی؟ اصلا خوشم نمی آید انگشتم به موهایت بخورد و کثیف شود...) بنا بر این وقتی ما روز داشته باشیم در آن طرف کره شب خواهد بود و به عکس، چنانچه ما شب داشته باشیم  در طرف دیگر کره روز است. حالا باز به حرکت خودمان ادامه می دهیم و از گوش راست سرتن می گذریم و همین طور آن قدر پیش می رویم تا بالاخره به بینی او، یعنی به نقطه ای که از آن حرکت کرده بودیم، برسیم .

همه مان از سرتن خیلی خوش مان می آمد و در او به چشم یک وسیله آموزشی بی کم و کاست نگاه می کردیم و به این موضوع طوری عادت کرده بودیم که در همه ی حال کله ی او را در حقیقت یک کره ی جغرافی _ کره ای که نمایانگر کره ی زمین بود - می پنداشتیم .

موهای ژولیده اش را به جنگل انبوهی پر از حیوانات درنده تشبیه می کردیم،پیشانی اش ما را به یاد صحرا های مصر و بینی اش ما را به یاد قلل دست نیافتنی هیمالیا می انداخت. دو شط دجله و فرات که از سوراخ های بینی اش جاری بودند، پیش از آن که به دهانش برسند، درهم می آمیختند و رودخانه ای خروشان می شدند .

 ما به کله ی سرتن به عنوان یک کره ی جغرافی آن قدر اعتقاد داشتیم که یک روز که استانکو میلیچ ضمن بازی در حیاط مدرسه سرِ او را شکسته بود، در برابر سرزنش و سرکوفت معلم مان جواب داده بود داشتم جغرافی یاد می گرفتم .

طبعاً از فردای آن روز بود که معلم مان  سر خودِ استانکو میلیچ را به کار گرفت اما نه به عنوان یک وسیله ی آموزش بصری بلکه به خاطرِ آن که هوس خراب کردن وسایل آموزش بصری مدرسه یک بار برای همیشه از سرمان بپرد. باید بگویم که معلم جغرافی دست نسبتاً سنگینی داشت و غالباً هم چنین اتفاق می افتاد که از آن مدد بجوید. مادام که بحث کره ی زمین و رودخانه ها و کوه ها و دریاچه ها و دریاها در میان بود همه چیز کم و بیش به آرامی می گذشت، اما همین که نوبت به آسمان و سیارات می رسید، دست هایش را در هوا طوری تکان می داد و چپ و راست کشیده هایی به ما می زد که برق از چشم های مان می پرید و چنین می پنداشتیم که در آسمان اجسام سماوی دچار تصادمات هولناک شده اند .

او یک روز که در باره ی خسوف توضیح می داد، سه نفر از بچه ها را با هم به پای تخته خواند. ابتدا ژیوکو را که بزرگ تر از همه بود و سبیل نازکی بالای لبش سبز شده بود، به طوری که معلم ها به او توصیه می کردند هرچه زودتر زن بگیرد، پای تخته برد و به او دستور داد طوری بایستد که همه بتوانند ببینندش .

بعد گفت :

-ژیوکو، گرچه تو به تمام معنی یک الاغی اما در حال حاضر باید نقش خورشید را اجرا کنی .

بعد رو کرد به بچه های کلاس  و ادامه داد :

- حالا نوبت شماست که دقت کنید! فرض کنیم کله ی ژیوکو خورشید است که هم زمین را روشن می کند، هم ماه را. کله ی سرتن را مثل همیشه کره ی زمین فرض خواهیم کرد و کوچولویی هم که روی نیمکت ردیف دوم نشسته است نقش ماه را عهده دار خواهد شد .

- آن «کوچولو ی روی نیمکت ردیف دوم» کسی جز من نبود .

- بسیار خوب، حالا خوب دقت کنید! وقتی خورشید در نقطه ای باشد که ژیوکو ایستاده، کره ی زمین و ماه هم در محل استقرار سرتن و آن کوچولو، خورشید از طریق ارسال اشعه ی خود هم زمین را روشن خواهد کرد، هم ماه را فهمیدید؟

صدایی از کسی برنخاست، زیرا  هیچ یک از ما نمی توانست بفهمد که ژیوکو چگونه و با چه وسیله ای قادر است آن دو را روشن کند .

معلم مان ادامه داد :

-اما زمین ضمن گردش خود به دور خورشید، لحظه ای بین خورشید و ماه قرار می گیرد... به این شکل !

این را می گوید و ماه و زمین و خورشید را و به عبارت دیگر مرا و سرتن و ژیوکو را پشت سر هم در یک ردیف قرار می دهد و اضافه می کند :

-و حالا، همان طوری که می بینید کله ی سرتن کله گنده مانع از آن است که نور خورشید به این کوچولو برسد .

این حالت را خسوف می نامند. فهمیدید؟

خود ژیوکو که وظیفه داشت نورافشانی کند زیر لب گفت :

-من که نفهمیدم !

این نفهمیدن ژیوکو، یعنی خورشیدی که بنا بود نور بیفشاند، خشم آقای معلم را طوری برانگیخت که طفلکی را به کشیده ی جانانه ای مهمان کرد. سیلی اش از قرار معلوم آن قدر موثر بود که ژیوکوی بی نوا در دم از خسوف تجسم عینی پیدا کرد و در حالی که تند تند پلک می زد شتابان گفت :

-حالا فهمیدم

به این ترتیب نه تنها ژیوکو بلکه همه ی ما هم فهمیدیم که چرا این مبحث از جغرافی را «جغرافی فیزیکی» می نامند .

و اما وقتی نوبت به مبحث ساختار منظومه ی شمسی رسید، وضع مان به مراتب بدتر شد. آن روز معلم مان رو کرد به ما وگفت :

-سیارات هفته ی گذشته، بیایند پای تخته !

همان طور که می دانید این سیارات عبارت بودند از ژیوکو و سرتن و من .

-تو ژیوکو، مثل هفته ی گذشته خورشیدی. بیا این جا بایست و آرام آرام به دور خودت بچرخ. سرتن تو هم باید هم دور خودت بچرخی، هم دور ژیوکو، زیرا همان طور که می دانی ژیوکو نقشِ خورشید را ایفا می کند .

بعد مرا هم درجایی کنار آن دو قرار داد و اضافه کرد :

-تو ماهی. تو باید هم دور خودت بچرخی، هم دور سرتن و هم باید همراه سرتن دور ژیوکو یعنی دور خورشید بچرخی.  بعداز ادای تمام توضیحات لازم، چوبش را برداشت و مانند رام کننده ای که در هر لحظه آماده است آن را به سر رام شونده ی خاطی بکوبد در کناری ایستاد و دستور داد چرخش را آغاز کنیم.ژیوکو؛ در یک نقطه ایستاده بود و دور محور خورشید می چرخید. سرتن بی نوا هم دور خودش می چرخید هم دور ژیوکو؛ اما من، هم دور خودم می چرخیدم،هم دور سرتن و پا به پای سرتن دور ژیوکو. هنوز یک دور کامل را انجام نداده بودیم که چشم هایمان سیاهی رفت و هر سه مان زمین خوردیم. پیش از همه، من ِ ماه افتادم، بعد کره ی زمین روی من افتاد و سرانجام خورشید روی کره ی زمین سقوط کرد. در این گیر و دار از خورشید و زمین و ماه چیزی جز پای خورشید و بینی زمین و ماتحت ماه تشخیص داده نمی شد. و معلم در حالی که از قیافه اش غرور می بارید بالای سر این «انبوهِ کوچک» در هم و برهم ایستاده بود و بدون توجه به ناله های سیارات درباره ی ساختار منظومه ی شمسی و حرکت اجسام سماوی در فضای لایتناهی داد سخن می داد. و هنگامی که صدای زنگ را شنید و خواست از کلاس خارج شود گفت :

-هفته ی آینده با شما درباره ی آتش فشان حرف خواهم زد .

فکر می کنم بتوانید دهشتی را که از شنیدن این خبر بر کلاس حکم فرما شد در نظر مجسم کنید. ما با اطلاع از تعصب او در امرِ آموزش بصری، وحشت زده با خود فکر کردیم:»خدایا، هفته ی آینده کدام یک از ما مامور فوران کردن گدازه های آتشین می شود؟»


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3437
تاریخ :1399/04/25 ساعت 10:29:58
تعداد بازدید: 231
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی