گروه: اجتماعی
شماره روزنامه:2956
تاریخ :1397/01/18 ساعت 09:22:12
تعداد بازدید: 18
تعطیلات نوروز در روستا....
email pdf word plus minus reset color
از دل خوشی های من در زندگی و شاید یکی از بهترین لحظات زندگی ام، هنگامی است که تعطیلات نوروز هر سال به اتفاق خانواده و بستگان دسته جمعی می رویم روستا.

عکس اصلی خبر

راشدانصاری(خالوراشد)

شمال ، کیش، دریا، دبی، و حتی شنیده ام جزایر قناری ، آنتالیا و...خوب است، اما به نظر بنده باز هم روستا و جمع شدن در خانه ی قدیمی پدری، چیز دیگری است.

از خشت خشت این خانه و از سنگ سنگ کوه ها و دشت های زادگاهم خاطرات شیرینی دارم.

 نه جای سرسبزی به آن صورت دارد ، نه آبشارها و چشمه های آن چنانی ، ولی نمی دانم چرا چون آهن ربایی قوی مرا به سمت خود جذب می کند.

از حق نگذریم عطر کاهگلِ دیوارهایش بعد از یک بارش ملایم بهاری دیوانه کننده است،اگر چه تازگی ها بیشتر دیوارها آجری و سرامیک شده اند.

این را هم بگویم که جمع شدن خانواده ی شلوغ ما_ ۱۰ برادر و خواهر_ به مدت ۱۵ روز در یک خانه ی قدیمی ، چیزی است در مایه های کلونی زنبورهای عسل.

در مدت یاد شده علیرغم آن که نکات مثبت و مزایای فراوانی دارد _ از جمله دور هم بودن و.._ طبعا معایبی نیز دارد که در این مقال به اختصار به آن می پردازم.

نخست این که ۱۰ خانواده ی روستایی _ تازه ما روستایی های شهر نشین که بچه نداریم!_ حساب کنید ببینید روی هم رفته چند نفر می شوند؟ آباریکلا !  بگو ماشاالله.(البته نگفتید هم مشکلی نیست، چون نام پدر خدابیامرزمان ماشاالله بود و پیش بینی همچو مواقعی را از قبل کرده اند تا هرگونه عملیات چشم زخمی را خنثی کند!)

حالا تعدادی عروس و دامادهای برخی اعضا نیز به آن اضافه کنید بعد متوجه خواهید شد چه شورمحشری برپاست!

درست حدس زدید خانه ی پدری در ایام نوروز می شود شبیه مسافرخانه و خانه های سبک «قمرخانمی» در فیلم های سینمایی ِ زمان شاه!

اما در مدت اقامت ۱۵ روزه در این خانه، یکی از مشکلات اساسیِ ما _روم به دیوار_ رفتن به مستراح یا همان سرویس بهداشتی است. باور کنید صبح ها خانه ی ما تبدیل می شود به پادگان آموزشیِ صفر ۵ کرمان. با این تفاوت که ما یک توالت بیشتر نداریم!

بعد از بر پا زدن توسط مادر، زن و مرد و پیر و جوان باید همچون مسافرهای اتوبوس یا قطار در ایستگاه های بین راهی با عجله خودمان را به دستشویی برسانیم. معمولا در چنین مواقعی هریک  پیش خودمان فکر

می کنیم نفر اول خواهیم بود، اما پس از رسیدن به مقصد   مشخص می شود که در انتهای صفی طویل قرار داریم.

در دستشویی هم طبق فرمان باید بشمار سه کارمان را انجام داده و خارج شویم! ولی مشکلی در این میان وجود دارد و آن هم یکی از پسرهای بنده به نام «افشین» است که الهی آن روز برای حتی دشمن کسی پیش نیاید. واضح تر بگویم اگر عجله داشته باشی و افشین هم داخل باشد آن وقت کلاهت پس معرکه است ، چون با بشمار صد هم خارج نمی شود!

یک بار به والده گفتم، بهتر است در ایام نوروز که این توالت خصوصی تقریبا تغییر کاربری می دهد و تبدیل می شود به عمومی! اعلام کنیم به ساکنان پادگان( عذر می خوام منزل!) که مثل اکثر دستشویی های عمومی شهرها، از هر نفر مبلغی دریافت شود. لااقل با این کار هم از رفتن مکرر افراد به مستراح تا حدودی جلوگیری می شود و هم این که مبلغی جهت تعمیر و بازسازی و یا ساختن توالت دیگری جمع آوری خواهد شد. برای رفتن به حمام و دوش گرفتن خدا را شکر مشکلی وجود ندارد، چرا که وقتی «افشین» وارد حمام می شود! دیگر همه می دانیم که باید یا قید حمام را بزنیم و یا حوله و سنگ پا به دست قبل از طلوع آفتاب به منازل فامیل و همسایه ها یورش ببریم. هر چند با این کارمان اکثر اهالی روستا از برخی کارها و اسرارمان سر در می آورند! اما چاره چیست...؟!

دومین مشکل ما ، اتاق خالی است که تقریبا معضل اصلی کشور و جاهای پر جمعیت است. به عنوان مثال اگر در لحظه ی غروب آفتاب همراه با گنجشک های روی درخت «کُنار» گوشه ی حیاط، جایی را برای خوابیدن پیدا نکردیم، در چشم به هم زدنی تمامیِ سوراخ سُمبه های خانه پُر خواهد شد...

اگر هوا خوب و مساعد باشد، تخت قدیمیِ وسط حیاط که یادگار مرحوم پدر است، تقریبا می شود شبیه ورزشگاه آزادی در روز مسابقه ی دربی که جای سوزن انداختن روی آن نیست. در عرض چند ثانیه دَه ها بچه ی قد و نیم قد چنان این تخت را به اشغال خود در می آورند که انسان با مشاهده ی این صحنه و دیدنِ وروجک های در حال بالا و پایین رفتن و افتادن از آن، به یاد تلاش مورچه های کارگر در جنگل می افتد. روی اتاق ها که اصلا نمی شود حساب کرد. به فرض مثال روز اول فروردین وسایلت را برده ای داخل (اتاق در زرده!) ، شب دوم

می بینی وسایلت جلوی (اتاق گچی!) گذاشته اند و برادر بزرگ تر به اتفاق اهل و عیال زحمت کشیده اند و به جای شما با خیال راحت  خوابیده اند.تازه صدای خُر و پف شان تا دو سه خانه آن طرف تر نیز به گوش می رسد.

و اما مشکل اصلی زمانی آغاز می شود که مادر همچون فرمانده ی پادگانی ، آخر شب دستور خاموشی را صادرمی کند.

در این هنگام خدا به داد طفلان معصوم و نوزادان شیرخواره برسد که بیشترشان در تاریکی یا اشتباهی توسط زن دیگری شیر داده می شوند ، یا به دلیل شلوغی و ازدحام زیر دست و پا لِه و خفه می شوند.

حالا این قضیه ی خفه شدن نوزاد و...بماند چون قابل جبران است، اما موضوع مهم تری را که خواستم به عرض تان برسانم این است که مثلا یکی از برادرها اگر شب دیرتر از بقیه بیاید منزل ، به دلیل همان اتاق عوض کردن هایی که گفتم؛ گاها شده تا صبح روی تشک برادر دیگری خوابیده است که آن برادر نیز خودش از بی مکانی رفته است روی پشت بام. جالب است که گاهی اوقات زن برادری که تا دیر وقت عروسی بوده، در بازگشت به خانه همسر خودش را پیدا نکرده و تا صبح اشتباهی در مجلسی پیش والده دراز کشیده!

خدا را شکر که یک اتاق بزرگ که در اصطلاح محلی به آن می گویند « مجلسی» داریم و این اتاق متعلق به بی خانمان ها و زن و شوهرهای سرگردان خانواده است!

مشکل دیگر ما، در ایام یاد شده پوشیدن اشتباهی لباس و جوراب های یکدیگر است.البته شیخ سعدی فرموده است:« بنی آدم اعضای یکدیگرند( یک پیکرند)/ که در آفرینش ز یک گوهرند...» و منظورشان دقیقا همین است که وقتی همه اعضای یکدیگریم چه فرقی می کند من جوراب یکی از برادرهایم را بپوشم، یا حتی یک لنگه از جوراب های یکی از همشیره ها را بردارم و لنگه به لنگه بپوشم، اما مشکل این جاست که یک شب برادر سومی اشتباهی جوراب همسر بنده را پوشیده بود...این را سعدی عزیز و با غیرت! چه جوابی برایش دارد!؟ حالا باز هم جوراب بیشتر داخل کفش و زیر شلوار است و تا در نیاوردی آبرو ریزی نمی شود، ولی وای به روزی که زن و مردی اشتباهی پیراهن یا تی شرت و غیره! به ویژه ( وغیره!)یکدیگر را از روی بند رخت بردارند و بپوشند! این جاست که قطعا کاری از دست سعدی بر نمی آید و باید دست به دامان ایرج میرزا و یغمای جندقی شد. و مورد آخری: هنگامی که قصد رفتن به صحرا و گشت و گذار داشته باشیم، چه قبل از سیزده به در و چه روز سیزده، کامیون دَه چرخ دامادمان «دایی نورالدین» در یک لحظه تبدیل می شود به قطارهای مسافربری در هندوستان. همان قطارهایی که علاوه بر داخل، روی سقف، جلو و عقب اش که مملو از مسافر می شود، حتی از پنجره هایش نیز مسافر آویزان است. دیده اید که در تلویزیون؟ مجسم بفرمایید کامیون دایی نورالدین این شکلی است.

 دور از جان ما، اغلب آن قطارها نمی دانم چرا یا از ریل خارج می شوند و یا این که با هم شاخ به شاخ می شوند.  حالا حساب کنید با چنین وضعیت خطرناکی که مسافران داخل کامیون به دلیل تنگیِ جا شبیه رطب های رنگینکِ داخل بشقاب، فشرده نشسته اند! رفته ایم به دامان طبیعت، در آن جا مشخص می شود که قابلمه را فراموش کرده ایم بیاوریم. یعنی برنج، روغن ، گوشت خام، نمک ، فلفل و...را با خودمان آورده ایم، اما از قابلمه یا دیگ برای پخت برنج خبری نیست...

مجددا دایی نورالدین باید چند کیلومتر برگردد روستا و تا ظهر قابلمه را به لشکری از سربازان گرسنه برساند. قابلمه ای بزرگ می آورد ولی در زمان غیبت ایشان، یکی از برادرها سر ِ این موضوع که چرا قابلمه را فراموش کرده اید، با همسرش دعوای شان می شود.  در ادامه یکی از خانم ها که خواهر و در عین حال جاری آن یکی زن برادر است، در دفاع از خواهرش با همان برادر اولی که عرض کردم دعوا می کند! و از آن طرف آن یکی اخوی با این یکی زن برادر بگو مگو می کنند، من در دفاع از این یکی اخوی و همسر آن یکی اخوی در دفاع از شوهرش که برادر چهارمی است در حالی که به برادر پنجمی یعنی شوهر آن یکی برادرم اعتراض می کند_ خدایا خودت رحم کن گیج شدم_ می رود پشت درختی و شروع می کند به گریه کردن. در این لحظه همسر اخوی بزرگ، با عصبانیت بلند می شود که به غائله پایان دهد ولی متاسفانه گوشه ی لباسش به قلیان والده گیر می کند و افتادن قلیان همان و منفجر شدنش همان ....واویلا ، این چه مصیبتی بود! دعوا و حتی کشتار و خون ریزی را می توان تحمل کرد، اما بی قلیانی مادر فاجعه ای است که به هیچ عنوان قابل تحمل و گذشت

نیست. قضیه، خوشبختانه بدون درگیری فیزیکی ختم به خیر می شود اما قبل از قاطی کردن مادر به خاطر نداشتن قلیان! بلافاصله دسته جمعی بار و بندیل مان را می بندیم و برمی گردیم....


up email pdf word plus minus reset color
گروه: اجتماعی
شماره روزنامه: 2956
تاریخ :1397/01/18 ساعت 09:22:12
تعداد بازدید: 18
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی