گروه: اجتماعی
شماره روزنامه:3155
تاریخ :1397/12/18 ساعت 09:07:16
تعداد بازدید: 283
عُق
email pdf word plus minus reset color
وقتي آيسا به كافي شاپ رسيد امير مثل هميشه بلند شد و صندلي را برايش عقب كشيد. آيسا سرش را كج كرد و لبخندِ لوسِ هميشگي اش را تحويل امير داد، لبخندي كه چال هاي نمك را روي گونه هايش ميكاشت، امير خم شد و چال ها را يكي يكي بوسيد و گفت: خوش اومدي پرنسسم.

عکس اصلی خبر

محسن بخت يار

درست مثل هميشه ولي هيچ چيز مثل هميشه نبود، از ديشب تا حالا چندبار مرور كرده بود اين صحنه را و هر بار بيشتر به اين نتيجه رسيده بود كه  رفتار امير از همان اول فرق داشته است، حتي قبل از اينكه امير با حرف هايش همه را شوكه كند او زودتر فهميده بود كه يك جاي كار ميلنگد،ناسلامتي عشقش بود، محبوبش، مرد رويايي اش؛ تمام حركاتش را حفظ بود، مي دانست وقتي امير عصبي ميشود گوش هايش به طرز نامحسوسي تكان ميخورند. بارها در آينه امتحان كرده بود اما نتوانسته بود گوش هايش را تكان دهد، حتي يكبار عمدا عصبي شده و سر برادر كوچكترش فرياد كشيده بود و بعد نفس زنان دويده بود جلوي آينه، اما اتفاقي نيفتاده بود، وقتي از گوش ها نا اميد شده بود، شروع كرده بود به تمرينِ طرز راه رفتن امير، به نظرش خيلي موقر و متين مي آمد، يك دست پشت كمر، سر متمايل به بالا با گام هاي آرام و نسبتا بلند. اگر توي مدرسه آنقدر مسخره اش نميكردند هنوز هم داشت مثل امير راه ميرفت...

ولي حالا، بعد از حرف هاي ديشب، خودش را گم كرده بود، امير را گم كرده بود، آيسا را گم كرده بود، شايد پدرش حق داشت؟ جملات امير مثل چاقويي اَره اي درونش فرو ميرفت، سوزشِ شديدي در معده اش حس كرد، چنگ زد به شكمش و صدايي شبيه آخ يا آه از درونش بلند شد. پدرش كه تا گردن توي مبل بغلي فرو رفته بود بدون اينكه چشم هايش را از روي صفحه تلويزيون بردارد، پرسيد: خوبي؟ برادر كوچكترش در حاليكه يك چشمش به بشقابي بود كه پوست تخمه ها را در آن مي انداخت و چشم ديگرش به تلويزيون، پرسيد: چي شد؟ خواست جواب بدهد خوبم كه چهره ي پدرش را ديد، لبخند رضايت را ميتوانست در چين هاي افتاده بر گونه هاي پدرش ببيند، عصباني شد و به تندي گفت: هيچي. مادرش كه پشت اُپن آشپزخانه داشت ليوان هاي شسته را دستمال ميكشيد و همزمان تلويزيون ميديد، گفت: جواب بابات رو درست بده، هيچي يعني چي؟

يعني خوبم ديگه، هيچي.

مادرش سري تكان داد و گفت: هي، ياد قديم بخير.

حوصله ي بحث نداشت، سرش را با يك حركت سريع به سمت صفحه تلويزيون برگرداند؛ گوشه ي تصوير، الماس درخشان آرم شبكه GEM  TV  داشت دور خودش ميچرخيد، دوباره محو اتفاقات ديشب شد؛ هنوز نمي توانست باور كند، امير، امير نازنينش، اميري كه به خاطرش بارها با پدرش بحث كرده بود، حالا به آدمي تبديل شده كه همه در خانه لعنتش ميكنند، حتي امروز صبح كه رفته بود مدرسه، بحث بين همكلاسي هايش داغ بود و همه امير را محكوم كرده بودند، ستاره دوست صميمي اش هم در چشم هايش زل زده و با صدايي از تهِ گلو گفته بود: اميرِ بي شرف.

نه، درست نبود، امير بي شرف نبود، اون شب گوش هاش داشتن تكون ميخوردن، حتما تحت فشارِ چيزي اون حرف ها رو زده بود، حتما بعدا مشخص ميشه، حتما اينطوري تموم نميشه.

دستش را در هوا تكان داد و بدون اينكه واقعا ببيند، طبق عادت كنترل تلويزيون را از روي ميز برداشت، دكمه مثبتِ صدا را فشار داد و گذاشت سرجايش. تكرارِ قسمت ديشب داشت پخش ميشد، ابروهاي امير در هم رفت و تقريبا داد زد: من گفتم؟ تو چشماي من نگاه كن آيسا.

امير دست هاي آيسا را كه روي صورتش گرفته بود پايين آورد، اينبار با صدايي آرام و مردانه پرسيد: من به تو گفتم طلاقش ميدم؟ من چنين حرفي زدم؟

آيسا بايد همينجا جوابِ امير رو ميداد، اَه، دخترك بي دست و پا، بايد جيغ ميزد و ميگفت: بله تو گفتي، تو گفتي زنم بلد نيست لباس بپوشه، تو گفتي بلد نيست مثه تو ناز كنه، تو گفتي دوستش نداري.

ولي آيسا جوابي نداد، فقط دستش را آرام كشيد روي شكمش و گريه كرد، دهانش باز شد تا چيزي بگويد اما پشيمان شد و دوباره دهانش را بست؛ اشك هاي آيسا دانه دانه افتاد توي فنجان قهوه سياه رنگي كه هميشه امير قبل از آمدن به كافه سفارش ميداد، گاهي اسپرسو، گاهي فرانسه، گاهي لاته و يا هر قهوه ديگري و هربار آيسا با عشق آن قهوه را خورده و انتخاب امير را تحسين كرده بود.

با خودش فكر كرد: شايد آيسا اصلا قهوه دوست نداشته باشه؟ ولي مگه مردها اين چيزها سرشون ميشه؟ حتي مردي مثه امير، نميدونه عشق با زن ها چكار ميكنه، ديگه قهوه تلخ و بدمزه معني نداره براشون، موافقت و مخالفت فرقي نميكنه، مجرد و متأهل چه معني ميده اصلا، مهم عشقِ. «عشق همه چيز را در فنجانش حل ميكند»، اين جمله ي معروف آيسا بود؛ جمله اي كه هر بار آيسا به زبان مي آورد، او هم بلافاصله بلند تكرارش ميكرد، آنقدر بلند كه حرصِ پدرش در مي آمد و ميگفت: يواش دختر، تلوزيون رو خاموش ميكنم ها...

و او ميخنديد،كيف ميكرد؛ حتي در بعضي كتاب هاي درسي اش آن جمله را پررنگ نوشته بود، صفحه اول كتاب زيست شناسي، زير بِسم الله الرحمن الرحيم، صفحه 162 كتاب دين و زندگي(3) زير عنوان «تمدن جديد و مسئوليت ما» و صفحه 253 كتاب تاريخ معاصر ايران زير سر فصل «اصول انقلاب هاي كنوني در كشورهاي اسلامي»، «عشق همه چيز را در فنجانش حل ميكند». عكسِ امير و آيسا كه همديگر را محكم زير باران در آغوش كشيده بودند روي صفحه تلويزيون به نمايش در آمد و اسامي عوامل سريال يكي يكي روي عكس ظاهر شدند .  با خودش فكر كرد: چرا تازگي اين عكس رو براي تيتراژ پاياني نشون ميدن؟ شايد منظورشون اينه كه امير و آيسا از بارون سختي و مشكلات عبور ميكنن و دوباره بهم ميرسن؟ كاش سريال اينطوري تموم بشه...

 پدرش روي مبلِ دوست داشتني اش جابجا شد و با صدايي شبيه به فروشنده هاي كوچه گرد گفت: ديدين گفتم اين اميرِ داره سرِ آيسا شيره ميماله، حالا ديدين؟ حالا فهميدين؟

مادرش جواب داد: آره والله، قسمت هاي اول يه جوري رفتار ميكرد آدم گول ميخورد، خدا لعنتت كنه امير، بدبخت زنش، بدبخت اين آيساي بيچاره كه حالا نميدونه با بچه ي تو شكمش بايد چكار كنه؟  

با چشم هايي نيمه باز نگاهي به پدر و بعد به مادرش انداخت، هميشه در اين موقعيت ها به سرعت جواب ميداد و براي دفاع از عشقِ امير و آيسا كلي دليل و منطق مي آورد، اما حالا، حالش زياد خوب نبود، حالت تهوع داشت دلش ميخواست عُق بزند...



up email pdf word plus minus reset color
گروه: اجتماعی
شماره روزنامه: 3155
تاریخ :1397/12/18 ساعت 09:07:16
تعداد بازدید: 283
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی