گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3415
تاریخ :1399/03/21 ساعت 10:46:13
تعداد بازدید: 270
سه مرد در یک قایق
email pdf word plus minus reset color
نوشته ی: جروم .ک .جروم – انگلستان ترجمه : دکتر م . ت. سیاه پوش- ویرایش عمران صلاحی

عکس اصلی خبر

 بخشی از فصل یازدهم کتاب:

...فردا ساعت شش صبح بیدار شدم و دیدم جورج هم بیدار است. هردو پهلو به پهلو شدیم و سعی کردیم دوباره بخوابیم ولی نتوانستیم. اگر آدم کار داشته باشد و باید فوراٌ بلند شود و رخت بپوشد موقعی که به ساعت نگاه می کند دوباره خوابش می برد و تا ساعت ده بیدار نمی شود ولی چون به هیچ وجه علتی نداشت که ما به آن زودی بیدار بشویم و هیچ کاری نداشتیم لذا طبق لجبازی معمول امور چنین به نظرمان می رسد که اگر پنج دقیقه دیگر هم بخوابیم می میریم .

جورج گفت که چند سال پیش موقعی که در خانه ی زنی به نام مسیس گپنگتس مستاجر بوده و عیناً یک همچو وضعیتی پیدا کرده است.شبی ساعت او در حالی که هشت و نیم را نشان می داده خوابیده بوده و جورج بدون توجه به این موضوع ساعت را بالای سرش از میخ می آویزد و می خوابد . فصل زمستان بوده و هوا را ابر و مهِ گرفته بوده لذا وقتی که جورج بیدار شده و دیده هوا تاریک هست توجهی به آن نکرده و به ساعت خود نگاه کرده و دیده ساعت هشت ونیم است.

گفته بود خدایا به من کمک کن حالا ساعت هشت و نیم هست و من باید سرِ ساعت نًه در بانک باشم. چرا کسی مرا بیدار نکرده است. ساعت را دور انداخته و از رختخواب بیرون پریده بود و فوراُ حمام سردی گرفته و لباس پوشیده بود و چون دیده بود دیر است منتظر آب گرم نشده و با آب سرد صورت خود را تراشیده و پس از خاتمه این عملیات دویده و نگاه دیگری به ساعت کرده بود.معلوم نیست به مناسبت ضربه ای که ساعت دیده بود و یا به چه علت دیگری ساعت هم از موقع بیدار شدن جورج شروع به کار کرده بود و حالا بیست دقیقه به ساعت 9 بود.

جورج ساعت را برداشته و پایین دویده بود و دیده بود اتاق غذا خوری تاریک و سرد است . صبحانه در بین نیست . خیلی از دست خانم خانه عصبانی شده بود که این قدر دیر کرده است و تصمیم گرفته بود که در مراجعت با او دعوا کند.‌پالتویش را پوشیده و کلاهش را گذاشته و چتر خود را برداشته و به طرف در رفته بود و دیده بود که حتی قفل در هم باز نشده است.جورج خیال کرده بود که حقیقتاً مسیس گپنگس چه خانم تنبلی است و خودش در را باز کرده و بیرون رفته بود.

قریب نیم کیلومتر دویده بود و بعداً به نظرش رسیده بود که چیز غریبی است که در این موقع روز هیچ کس در خیابان نیست و مغازه ها را باز نکرده اند. گفته بود البته امروز هوا فوق العاده مه آلود و تاریک است ولی نباید کسی به مناسبت  بدی هوا دست از کار و زندگی خود بکشد . من خودم دارم پی کار و وظیفه می روم ، چرا باید سایرین بدی هوا را بهانه بیاورند و از زیر کار در بروند. بالاخره به محله ی هولبورن رسیده بود و دیده بود حتی یک مغازه هم باز نیست و یک وسیله نقلیه هم دیده نمی شود. در تمام خیابان فقط سه نفر دیده می شد که یکی از آن ها یک نفر پاسبان بود و یکی حمالی بود که ارابه ای پر از کلم می برد و دیگری صاحب یک ارابه ی کثیف و کهنه بود که در گوشه ای ایستاده بود. جورج کمی تردید کرده و دوباره به ساعت خود نگاه کرده و دیده بود پنج دقیقه به ساعت نُه مانده است ، لذا در حالی که هنوز ساعت دستش بوده پیش پاسبان رفته و پرسیده بود ساعت چند است؟ پاسبان نگاه مشکوکی به جورج کرده و گفته بود گوش کن، الان صدای ساعت را می شنوی.جورج گوش کرده بود و وقتی که زنگ ساعت کلیسا تمام شده بود با آهنگ مظلومانه گفته بود:" فقط ساعت سه است" و پاسبان جواب داده بود :" مگر می خواستی ساعت چند باشد؟" و جورج ساعت خود را نشان داده و گفت بود "ساعت نُه!"

پاسبان با لحن شدیدی گفته بود آقا حواس شما پرت است. بگویید ببینم آدرس خودتان را می دانید یا خیر؟ جورج پس از تامل مختصری نشانی  منزل خود را ذکر کرده بود. پاسبان گفته بود: بارک الله خوب بلدی پس از این جا مستقیماً می روی همان جا و ساعتت را هم  به دقت همراه خودت می بری و امشب من دیگر نباید صورت تو و ساعتت را ببینم .لذا جورج ناچار به منزل  برگشته و در خانه را با کلیدی که خودش داشته باز کرده و داخل خانه شده بود.

اول خواسته بود لباس خود را در آورد و برود بخوابد ولی وقتی که به فکر کندن و پوشیدن رخت و شستشوی مجدد افتاده بود تصمیم گرفته بود روی صندلی راحتی بنشیند و همان جا بخوابد. ولی هر کار کرده بود خوابش نبرده بود، لذا چراغ را روشن کرده و شطرنج را پیدا کرده و مدتی باخودش شطرنج بازی کرده بود ولی دیده بود هنوز مدت زیادی تا صبح مانده و بازی شطرنج هم خسته کننده است لذا آن را کنار گذاشته و کتابی برداشته بود که مطالعه کند ولی دیده بود که خواندن هم هیچ مزه نمی دهد لذا دوباره پالتو خود را پوشیده و بیرون رفته بود که قدری گردش کند.

خیابان ها خیلی خلوت و حزن آور بوده و هر پاسبانی می رسیده با نهایت سوءظن به او نگاه می کرده و نور چراغ خود را به صورت او می انداخته و مدتی پشت سرِ او راه می رفته تا جورج از حوزه پاسبانی او خارج شود و این رفتار به قدری روی جورج تاثیر گذاشته بود که کم کم خیال می کرده راستی مرتکب گناهی شده است و هر وقت صدای پای پاسبان ها را می شنیده خود را در راهروها و جلو خانه های تاریک مخفی می کرده تا پاسبان ها رد شوند و البته این قضیه سوءظن آن ها را بیشتر می کرده و دنبال او آمده و می پرسیده اند آن جا چه کار می کند و وقتی که جورج می گفته هیچ فقط برای گردش آمده ام پاسبان ها با خنده ی معنی دار نگاه هایی به همدیگر کرده و رفته در تاریکی مخفی شده و از دور مواظب حرکات او می شده اند. بالاخره دو نفر مامور آگاهی سر رسیده و پس از استنطاق مختصری به همراه او آمده بودند تا ببینند راستی ِ آدرسی که او می دهد صحیح است یا نه و آیا منزلش همان جاست یا دروغ می گوید و وقتی که به منزل جورج رسیده بودند و جورج در را باز کرده داخل خانه شده بود آن ها جلو خانه ایستاده و پاس داده بودند که او دیگر بیرون نیاید.

جورج، اول خواسته بود بخاری را روشن و برای خودش صبحانه درست کند ولی دیده بود به هر چه دست می زند چنان صدا می کند که حتما اهل خانه بیدار خواهند شد و ترسیده بود مسیس گپنگس صدا را بشنود و خیال کند دزد آمده است و پنجره را باز کند و هوار بکشد و مامورین آگاهی که دم در منتظرند فوراً وارد شوند و بدون گفتگو دست های او را بسته و به زندان ببرند.

در این موقع جورج حالت عصبی شدیدی داشته و در دنباله احتمالات بالا وضعیت محاکمه را در نظر خود مجسم می کرده و خیال می کرده که ممکن است اتهامات گوناگونی به او نسبت بدهند و ممکن است هیچ کس حرف او را باور نکند و بالاخره به بیست سال زندان با اعمال شاقه محکوم شود و مادرش در فراق او دق مرگ شود.

لذا از خیال تهیه ی صبحانه هم منصرف شده و یک پتو به خود پیچیده و تا صبح روی صندلی نشسته بود تا ساعت هفت و نیم که مسیس گپنگس پایین آمده بود، او هم جراٌت کرده بود نفسی به آزادی بکشد و از جای خود تکان بخورد.

پس از حکایت جورج گفت از آن تاریخ به بعد من دیگر سحر خیزی را ترک کرده ام......


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3415
تاریخ :1399/03/21 ساعت 10:46:13
تعداد بازدید: 270
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی