گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3482
تاریخ :1399/06/26 ساعت 10:42:32
تعداد بازدید: 122
به وقت اِدیت شدن
email pdf word plus minus reset color
گرامافون دیجیتالی مادام بیزه عضو جدید خانه ی سمساری وارش بود. روی میزی از چوب بلوط یادگار اجدادش ،در هاله ای از غبار نور نشسته بود. درست کنار پنجره ی بلند قدی با پرده های مخمل زرشکی که مادام اصرار داشت کنار باشند تا نور روز، خانه را روشن کند، بی نیاز از نور مصنوعی. حلیمه دستمال نمدارش را به آرامی روی بدنه ی کاأوچویی اش کشید و برق رگه های چوب، ردّ ابری شفاف بر روحش گذاشت... مثل لطافت یک صبح بهاری تمیز و نمناک.

عکس اصلی خبر

غزاله فاضل

-خیلی قشنگه ....

مادام ادامه ی سیگار صبحگاهیش را زیر لبخند غرور آمیزی کشید و نگاه سردش را در دود آن گم کرد. تا حلیمه پایه های میز و لبه های طاقچه و پنجره را دستمال کشید حرفی نزدند. ته سیگارش را که در جا سیگاری کریستالی  فشرد ، به سمت طبقات کتابخانه سرتاسری اتاق ناهارخوری رفت. حلیمه روی میز ناهار خوری را پاک می کرد که صدای بم وشیپوری مادام را شنید: وقتشه صفحه های قدیمیو بیرون بیارم....! جلد صفحه های باریک وبزرگ را زیر و رو کرد که  حلیمه تا به حال ندیده بودشان. نوشته های غریب رویشان را خواند و یکی را از مجموعه جدا کرد:آها.... این خوبه ....!

صفحه ی گرد و سیاه با شیارهای بسیارش در مقابل دهان باز مانده ی حلیمه روی گرامافون جای گرفت و سوزن گرام با دو انگشت گوشتالوی او روی صفحه ایستاد. صدای ترقه چهارشنبه سوری که از آن بلند شد، حلیمه با شانه هایش خنده ی نمکینی کرد و دستمال را روی بوفه ی آینه دار از یک سر کشید تااا سر دیگر .... به انتها نرسیده ، شروع سازهای بادی و ریتم پلکانی آن همراه با نوای ترسناکی از ویلون ، دستش را از حرکت ایستاند. سر جایش خشک شد و مثل گربه های تیز و بز ، گوش راست کرد . خواننده ی زن انگار با صدایی محکم و در عین حال لرزان با او شروع به سخن گفتن کرد. کلمه های غریب ، ناخودآگاه رویش را به سمت صدا چرخاند. مادام چشمهایش را بسته بود و یک دست را روی لبه ی میز ،عصای هیکل فربه اش کرده بود. با لبخندی بر لبهای نازکش ، سرش را با ملایمت به چپ و راست می گرداند و موهای کوتاه و فلفل نمکی اش ضد نور پنجره، مانند هاله ای مقدس، به او جلوه ی شکومندی داده بود. گویی کودکی خود را می دید میان کوچه های پاریس ِ پنجاه سال پیش. در حالی که پدرش هنوز هوای وطن نکرده بود و دختر و زن فرانسوی اش را به این شهر گرم جنوبی نیاورده بود .

-چی می گه مادام؟ !

 صدای حلیمه مانند سازی ناکوک او را از رویای شیرینش درآورد. چشمهایش با خشمی گذرا باز شد وپشت بندش آهی کشید. روی مبل دسته چوبی کنارش پهن شد . حلیمه همچنان با یک دست پشتی صندلی ها را پاک می کرد و با دهان باز مانده نگاهش به دهان مادام بود. پیراهن بلوچی اش در حرکات بدن برق پولکی می زد .

-تو چه می فهمی حلیمه؟! ..... میگه نه...نه از هیچ چیز پشیمان نیستم .... 

ابروهای حلیمه در هم گره خورد. انگار برای هضم آنچه شنیده بود نیاز به تمرکز داشت. امروز صبح قبل از آنکه از خانه بیرون بزند مرتضی از زیر ملافه گفته بود: نرو... پشیمون میشی ...

حلیمه پشت کفشهایش را بالا کشیده بود و چادر سیاه ضخیمش را محکم تر دور خودش گرفته بود و زده بود بیرون. قبل از آنکه در را ببندد مرتضی داد زده بود: پشیمونت می کنم.... از نعره اش جیغ بچه بلند شده بود .

خواننده ی زن همچنان با حروف غلیظ غ و گ حنجره ی طلایی اش را می لرزاند و سخن می گفت .

-پشیمون از چه مادام؟

مادام از گوشه ی چشم نیم نگاهی به تنه ی ریز نقش کارگربلوچی اش با پیراهن بلند زرد -نارنجی تند انداخت و نامطمین از اینکه مخاطبش چیزی می فهمد یا نه گفت: پشیمون از هیچ چیز.... نه کارهای خوبی که کرده و نه کارهای بدش..... ! وبا یک ابروی بالا داده حرکاتش را زیر نظر گرفت .

حلیمه لبخند نادانی زد و خم شد روی ظروف مسی بزرگی که کنار بوفه به ردیف ایستاده بودند و بدنه ی خمره ای شان را دستمال کشید. به خوبی های کرده و نکرده فکر کرد. آخرین کار خوبی که کرده بود دوختن لباس بلوچی برای بچه های زن اول مرتضی بود . بچه های هووی مریض و از کارافتاده اش. و در ازایش مرتضی چرخش را گذاشته بود گرو پیش عباس بقال تا قرض هایشان را دیرتر بدهند .

مادام ناامید از عکس العمل حلیمه، دسته های مبل را فشار داد و بلند شد. ساعت قهوه بود، درست 11 صبح.  در حالی که سنگین و مغرور به سمت آشپزخانه ی نقلی اش می رفت گفت: اینها کلمات جادوییِ ادیته حلیمه....   آخرین کلماتش قبل از مرگ ....

-ادیت؟ !

-بله .... ادیت پیاف .... خواننده ی استثنایی ما در 70 سال گذشته..... و این شعر آخرین آوازش بود بعد از اون همه دربه دری .....

حلیمه رسیده بود به کتابخانه و مجسمه های برنزی کوچک را پاک می کرد. کمی به جمله آخر مادام فکر کرد و باز پرسید: در به در بود مگه مادام؟ !

مادام قهوه بدون شکر در قهوه جوش  را گذاشت روی شعله ی گاز. دسته  ظرف را با یک دست گرفته و با دست دیگر شروع کرد به هم زدن : ادیت خانوده ی درستی که نداشت.... در فاحشه خانه ی مادربزرگش بزرگ شد و از بی پولی ، آوازه خوان دوره گرد بود.... تا کشف شد و دنیا رو با صداش تصاحب کرد ....

حلیمه مسخ شده، روی مجسمه ای را با دستمال بالا و پایین می کشید: یعنی چی دنیا رو تصاحب کرد مادام؟

-یعنی مشهور شد حلیمه.... مشهووور در دنیا.... از کف خیابونای پاریس یه دفعه رسید به شکوه و جلال... به صحنه های پر زرق و برق .....

دهان حلیمه باز مانده و کاملا مجذوب، تمام هیکل نحیفش را چرخاند سمت مادام و چند قدمی به او نزدیک شد. کف خیابان جلوی خانه شان همانجایی بود که مرتضی با صندل های سنگین و وا رفته اش او را زیر باد کتک گرفت ، وقتی جنس هایش را در راه گم کرده بود. همسایه هایشان  دسته دسته میان قابِ درِ خانه هایشان او را دیده بودند که کف زمین با چادر سفید شده از خاکش افتاده بود و گریه می کرد .

-شو....شوهر نداشت؟ یعنی خانواده ش ....

مادام پوزخندی زد : اون فقط تا دلت بخواد عاشق و معشوقه داشت ....

حلیمه نا خودآگاه زبانش را گاز گرفت و همزمان از شرم خندید و برگشت سمت کتابخانه و دستمالش را به باقی طبقات کشید .

هفته ی پیش بود که در اتوبوس، زن کناری اش از پلاستیک دست حلیمه ، لبه های کار شده ی لباس بلوچی هایش را دید. فضولی کرد و دست گرفت دقیق تر ببیند. چشمهایش با او مهربان شده بود و پرسیده بود: کار خودته؟ و به همه ی زنان اطراف نشان داده بود. همه ی آن زنها ظرافت دستهایش را در رودوزی آن لباسها تحسین کرده بودند. و یکی از آنها گفته بود: چه بامزه هم هستی با اون چال روی گونه ت. گوشه ی دل جوانش جوشیده بود از این حرف .

زیر لب آرام گفت: قشنگ بوده حتما ....

مادام چشمش منتظر بالا آمدن کف قهوه بود، با صدایی از ته حنجره ی پر بادش گفت: نه اتفاقا... زشت و مریض بود.... تمام عمر از بیماری کمبود ویتامین های بچگیش ، مشکل روماتیسم داشت... تو چهل سالگی مثل هشتاد ساله ها قوز داشت و با عصا راه می رفت ...

حلیمه باز خشک شد. زبانش را کشید روی دندانهای یکی در میانش که مدام خراب میشد و می ریخت. هرچه به مرتضی اصرار کرده بود پولش دهد تا برود کلینیک و درستشان کند می گفت: حیف این اسکناسا نیست خرج دندونای طاق و جفت تو کنم . و حبِ چسبانده به وافورش را عمیق تر می کشید در حالی که زن اول علیلش از گوشه ی اتاق چشمهای وق زده اش را به او می دوخت که یعنی مرا ببین و دم نزن هوو. در خانه ی مرتضی مریض ها در نوبت پول اضافه از تریاک او باید می ماندند که همیشه هم کم می آمد و اضافه نداشت .

ادیت پیاف هنوز با شجاعتی قابل تحسین با او به فرانسوی حرف می زد. برایش زندگی پر دردش را مثال می آورد انگار. تمام آن جملات فرانسوی پر از گ و غ به وضوح در گوش حلیمه حرفهایی آشنا می زد و او چهره اش لحظه به لحظه مات تر می شد . مادام قهوه اش را داخل فنجان نخودی رنگش می ریخت و می گفت: درست مثل گنجشک روی صحنه چهچهه می زد ... برای همین اسمشو گذاشتن پیاف..... یعنی گنجشک ! نشست پشت میز کوچک صبحانه خوری اش. چشمش افتاد به حلیمه که هنوز همان مجسمه را دستمال می کشید و در عواملی دور بود. صدایش کرد. شانه های حلیمه با وحشتی بالا پرید. برگشت سمت مادام . چشمهایش را مات به او دوخت با دهانی که همچنان باز مانده بود، آنچنان که مادام  از تعجب غبغبش آویزان شد و چشمهایش تنگ: چیزی شد حلیمه؟ !

حلیمه همان طور ایستاده بود با مجسمه ای در دست و پارچه ی نم دارش. ادیت پیاف در زمینه ی آهنگی انقلابی آخرین حرفهایش را بلند و کشدار می گفت. حلیمه ، مادام وادیت لحظاتی به همان حال ماندند تا موزیک به انتها رسید و صدای ترقه مانند پایان صفحه ،از گرامافون در اتاق پخش شد. حلیمه با پلک زدنی به حال برگشت. مادام را دید. و بعد مجسمه و پارچه ی دستش را . با دیدن اطراف موقعیتش را بازیابی کرد ومجسمه را با احتیاط گذاشت سر جایش. نامطمین پارچه را هم گذاشت کنارش.  به سرعت رفت سمت چادرش و آن را سر کشید. در همان حال گفت: مادام من باید برم !

مادام از بالای فنجان با اخمی نگاهش کرد و گفت: پس کارها چی میشه؟

-براتون کسی رو پیدا می کنم ...!

مادام فنجان را با تحکم در نعلبکی گذاشت : یعنی چی؟ یعنی فردا هم نمیای؟

-حلالم کن مادام ...

 برگشت کیف سیاه بی دسته اش را برداشت و بی توجه به غرهای مادام، از خانه بیرون زد. ماشین نگرفت. تمام راه را تا بقالی عباس آقا دوید. چشمهایش با دیدن چرخ خیاطی کهنه ی یادگار مادرش، در گوشه ی طاقچه برق زد. سر انگشتانش مور مور شد برای سوزن زدن و دوختن صدها طرحی که در سر داشت. باید زودتر این کاررا می کرد. پولهای داشته و نداشته اش را داد به عباس بقال. با خودش گفت گوربابای جنس امروز مرتضی. زن اول و بچه هایش فکری به حال درد بی درمانش کنند .

با بقچه ها که از خانه بیرون می زد. مرتضی در چرت بود و بچه های قد و نیم قد او از زن علیلش، در کوچه پس کوچه ها ول .

در روشنای آفتاب ظهر بود که زنی با بقچه ی چرخ خیاطی اش، کنار جاده ی شهر گوشه ی چادر را به دندان گرفته بود و برای ماشین های سمت ایرانشهر دست تکان می داد .


up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3482
تاریخ :1399/06/26 ساعت 10:42:32
تعداد بازدید: 122
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی