گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه:3476
تاریخ :1399/06/19 ساعت 13:29:38
تعداد بازدید: 147
خانمَلِم
email pdf word plus minus reset color
عفت شبان آزاد

عکس اصلی خبر

صبح با کمی دلهره آماده شدم برم اداره، ازاتاق که بیرون آمدم دیدم بقیه سرسفره صبحونه نشستن، پنکه سقفی کارمیکرد وهوای  دمکرده نسبتا قابل تحمل هفته اول مهررا به جریان انداخته بود .

 گفتم: دارم میرم اداره .

ومادرم که میدانست اهل خوردن صبحانه نیستم گفت: خدا به همرات؛

وپشت بندش بابا: انشالله که توشهربیفتی بابا یا یه جای نزدیک .

گفتم: خداکنه؛

ودررا باز کردم و کوچه ی خاکی را تا رسیدن به سرخیابان با کمی آشفتگی و دلهره طی کردم .

توی اداره، جلو درتعلیمات ابتدایی شلوغ بود. جلوتررفتم، بچه ها آمده بودند ابلاغ بگیرند. بالاخره نوبت ما هم شد؛ من، معصومه، سودابه، ونسا یکجا افتاده بودیم. نزدیک ترین روستا به شهر، یک مدرسه شش کلاسه دخترانه.  گفتند غیراز شما دو تا معلم و یک دفتردار آقا آنجا هستند که زیر نظر مدیر قدیمی مدرسه کار میکنند .

من پرسیدم: مدیرش کیه؟

گفت: خانم بخشی .

 و ما چهار تا نگاهی به هم کردیم، انگار خواستیم بگوییم:  خانم بخشی؟!!! چه خوب !!!

خانم بخشی سال آخر دبیرستان معلم ورزش ما بود. ازآن معلمهای جدی و درعین حال دوست داشتنی و جوان بود و مجرد که تیپ و قیافه ورزشکارانه ای داشت؛ و او مرا که کمی تپل بودم گذاشت درتیم بسکتبال ودرجواب اعتراضم فقط گفت: برات لازمه یه کم بدوی ...

و حالا او مدیر مدرسه ی روستایی بود که چند نفر از ما ابلاغ تدریس درآنجا را گرفته بودیم .

اولین سال خدمت، بعد از گذراندن یک دوره ی یکساله، با چند تا ازدوستان، در یک روستا، آنهم با مدیریت معلم قبلی خودت، درمجموع خوشحال کننده بود .

فقط مسافت نه چندان دور آن مدرسه، درآن دوره که وسائط نقلیه ی عمومی وجود نداشت، این نگرانی را درما به وجود آورد که حالا چه جوری هرروز خودمون رو برسونیم مدرسه؟

از اداره که بیرون آمدیم، با بچه ها یکراست رفتیم کافه تریا و بستنی خوردیم، وبعد ازآن هر کسی به راه خودش رفت تا اول هفته، که درست پانزده مهر بود، خود را به محل خدمتش برساند .

ظهرسرسفره بابام پرسید:  ابلاغتو گرفتی؟

گفتم: بله، من و سه تا ازبچه ها یه جا افتادیم، و مدیرمون خانم بخشیه. فقط این راهو چطور بریم وبرگردیم؟

بابام فقط گفت: نگران نباش بابا، یه کاریش میکنیم .

وغروب همان روز توی اتاقم  داشتم عزادارنِ بَیَل غلامحسین ساعدی را میخواندم که صدایم کرد. وارد ایوان که شدم، بابا از سه تا پله ای که ازحیاط به ایوان متصل میشد بالا آمد، و نگاهم به یک ماشین ژیان سفید افتاد که توی حیاط جلوی ایوان پارک شده بود !!!

تا آمدم حرف بزنم گفت: بیا، اینم وسیله، دیگه غصه مسافت رو نخور .

از خوشحالی پریدم ماچش کنم،

گفت: خوب دیگه خودتو لوس نکن، چه کسی رو باید پیدا میکردم هرروز ببره وبیارتت؟

آمدم توی هال و به یک یک بچه ها خبر دادم. واین شد که هرروز سر راه بقیه رو برمیداشتم و روانه ی مدرسه میشدیم .

انصافا خانم بخشی خوب ما رو تحویل گرفت. مدرسه اول روستا بود، یک ساختمان  قدیمی، شش کلاس و یک دفتر که دریک راهروی باریک  قرار داشت؛ و آبخوری و سرویس های بهداشتی که به موازات درب ورودی که ماشین رو نبود، قرار داشتند؛ و حیاطی که با خشت مفروش بود و یک میله ی بلند پرچم وسط آن کاشته بودند، ویک زمین والیبال بدون تور وخط کشی .

توی دفتر که تنها اتاق کولردار مدرسه بود، خیلی زود به توافق رسیدیم، من تدریس کلاس اول، سودابه کلاس دوم،  نسا کلاس سوم ومعصومه کلاس چهارم رو برداشت .

وخانم بخشی گفت: برنامه روطوری ریختم که هفته ای دوساعت انشاء کلاس ششم رو تو درس بدی، سودابه، هم کلاسها شو داره و هم ناظم مدرسه باشه .

معلم کلاس پنجم وششم هم جزء کادر سابق مدرسه بودند، و آقای محمدی دفتردار مدرسه که هرروز با یک موتور لکنتی پت پتی می آمد مدرسه. آندوتا خانم هم، با پیکان خانم بخشی .

و کار ما درآن مدرسه که هشتاد نفر دانش آموز داشت شروع شد .

صبح ها ماشین ژیانم را دم در مدرسه، زیر دیوار پارک میکردم. سودابه سریع میدوید تا زنگ مراسم صبحگاهی را بزند و ماسه تا، تا چادر روی ماشین میکشیدیم و وارد حیاط میشدیم، بچه ها صف کشیده ودعای صبح شروع شده بود. چشم بچه ها که به ما می افتاد که از کنارشان ردمیشدیم، صدای سلام خانمَلِم (خانم معلم) از هر گوشه و کنار بلند میشد .

دنیای کلاس اولی ها که همه اهل همان روستا بودند و اکثرا وضع مالی بدی داشتند، منحصر به فرد بود. خدیجه، زهرا، فاطمه، کنیزآغا، و زینب، و، و، و، ...

کوچولوهایی که با آن جسم نحیف ولاغرشان، که معلوم بود از سوء تغذیه رنج میبرند، و با اینهمه، تغذیه ی رایگانشان را، یواشکی برای خواهر و برادرهای کوچکترشان میبردند، و من هم حریفشان نمیشدم. اما هر روز باید میبردمشان کنار آبخوری و دست و رویشان را میشستم .

یکروز میخواستم صورت کنیز را بشورم، دسته ای باریک از مویش رفته بود توی بینی او، که  همیشه ی خدا پر بود، آمدم موهایش راازبینی بکشم بیرون با یک عالمه مُف آمد که مثل سِریش به مویش چسبیده بود، ومن تا خودِ کلاس عُق زدم. نسا هم هفته ی اول که کلاسها شروع شده بود، هر روز حصیری توی راهرو پهن میکرد وخودش ولو میشد روی زمین و کتابهای بچه ها را برایشان جلد میگرفت. حصیر را هم، همسر سرایدار مدرسه، که اسمش اسحاق بود، و همه اساک صدایش میکردند، ازاتاق سرایداری میآورد .

اغلب، زنگ تفریح که میشد، تا میخواستم برسم دفتر،  بچه ها دوره ام میکردند و هر کدام سعی داشتند مرا در خوراکیهایشان، که آب نبات، شکلات، وبعضا نان خانگی دستپخت مادرشان بود، سهیم کنند؛ و اگر دست یکی را پس نمیزدی، بقیه با خانملم  بگیر،خانملم مال منم بردار، کلافه ات میکردند. این وسط، بیشتر ازهمه، کنیزآغا دور و بر من میپلکید. بعضی روزها یک دانه تخم مرغ برایم میآورد وبا این جمله «اجاااا (اجازه) خانملم ای تُه مُرگ (تخم مرغ) مال مُرگ (مرغ) خومونه (خودمونه)، اجااااا به موم ما (مادرم) گفتیم میبریم به (برای) خانملم.» ومن خودم را کشتم تا به جای «موم» بگن «مادر»، و به کنیز تلفظ تخم مرغ را بیا موزم .

خوشبختانه کم کم داشتم در گام های اولیه ی آموزش درست به کار بردن کلمات موفق میشدم، ومیرفتیم که لوحه های ابتدای کتاب را به پایان ببریم .

یک روز دیدم کنیز نیست، ازبچه ها پرسیدم: کنیز چرا غایبه؟ خدیجه که کنارش می نشست، درضمن دختر خاله اش هم بود، گفت: اجا خانملم، کُلِغ بونگو گرفته .

و من خانم اساک که همه اهالی را میشناخت صدا زدم، گفت: کنیزآغا سیاه سرفه داره، از خواهرکوچکش گرفته، چون بچگیش مبتلا نشده بود .

یکبارهم ازو پرسیدم: چرا اسم این بچه کنیزآغاست؟

گفت: کنیز امام رضاست، بعد از به دنیا اومدنش خیلی مریض میشه، نذرامام می کنن .

اواسط آبان بود، آنروز ماشین را که پارک کردم، به بقیه گفتم بروند و خودم داشتم خرت وپرت هایی که شامل مدادرنگی، دفتر، و جامدادی بود، و برای تشویق بچه ها به عنوان جایزه خریده بودم را، ازتوی ماشین بیرون میآوردم، که صدای توقف موتور و متعاقب آن، سلام میتونم کمک کنم روشنیدم. سرم را بیرون آوردم، آقای شایگان بود، معلم سپاهی مدرسه ی پسرانه، که چند متر با ما فاصله داشت .

هر روز با آن موتور عظیم الجثه اش، زمانیکه من ماشین را پارک کرده و پیاده میشدیم، از کنارمان رد میشد، و سودابه ی شیطان میگفت: بچه ها قسم میخورم این یه گوشه قایم میشه تا درست موقع پیاده شدن ما بیاد از کنارمون رد بشه .

من که به مجرد دیدن او، یاد حرف سودابه افتاده بودم،  جواب سلامش را دادم، و با گفتن متشکرم، خواستم درماشین را ببندم، که پیشدستی کرد و درماشین مرا، با یک دستش که آزاد بود، بست .

-شایگان هستم خانم و خوشوقتم .

ومن بازهم تشکر کردم و بدون معرفی خودم، سریع رفتم داخل مدرسه، وازترس متلکهای احتمالی سودابه، چیزی نگفتم .

آنروز، روز تدریس آخرین لوحه بود، و بچه ها شروع کرده بودند به نوشتن و تمرین زیرلوحه ها، که ناگهان زمین زیر پایم لرزید، و صدای مهیب و فریادهای بچه ها که سخت ترسیده بودند، به گوشم خورد .

فریاد زدم: نترسید، بیاین پیش من .

وخودم هم نفهمیدم با چه سرعتی آنها را ازدر کلا س گذرانده، و گفتم برین توی حیاط. تا آمدم خودم هم به حیاط بروم، یکی جیغ کشید: خانملم، زینب تو کلاسه .

و من دوباره برگشتم توی کلاس. فقط به یاد دارم زینب را که گریه میکرد بغل زدم، و او فریاد

 میزد. توی راهرو گذاشتمش زمین تا آمدم بپرم توی حیا ط، لرزه ای اینبار شدیدتر و پشت سرش، سقف آن قسمت راهرو که کلاس ما بود، ودرست پشت سر من با یک فاصله ی خیلی کم ازمن، با صدای مهیبی فرو ریخت؛ ومن نفهمیدم چطورخودم را  به حیاط رساندم .

وای انگار از زیر آوار بیرونم کشیده باشند، سر تا پایم خاک آلود بود .

همه جمع بودند توی حیاط ونعره میزدند، و بچه ها با دیدن من با آن قیافه، با گریه و خنده گفتند: خانملم خوبی؟ وخودم هنوز از شوک ماجرا خارج نشده بودم که آقای شایگان را دیدم روبه رویم ایستاده، و با صدایی که نگرانی و اضطرابش را نشان میداد، گفت: حالتون خوبه؟ طوری که نشدین؟

و من بی اختیار نگاهم افتاد به سودابه، که این وسط با آن خط کش کذاییش پشت به بچه ها ایستاده، و دستهایش رابه کمرزده.  نمیدانم چرا آنطور دستپاچه شده بودم.  و او دوباره گفت: خدا رو شکر هیچکس طوریش نشده، خیلی نگرانتون شدم .

و من به سرعت خودم را کنار بقیه رساندم، ایستادم  کنار سودابه، و او درحالیکه با سر شایگان را که داشت بر میگشت نشان میداد، بلند جوریکه همه بشنوند گفت: بفرما، نگفتم؟

up email pdf word plus minus reset color
گروه: فرهنگ و ادب
شماره روزنامه: 3476
تاریخ :1399/06/19 ساعت 13:29:38
تعداد بازدید: 147
نظر دیگر کاربران درباره این خبر...
بدون اطلاعات
نظر شما چیست؟


شما کاربر محترم، با استفاده از فرم زیر می توانید نظر خود را برای روزنامه ارسال نمایید. نظر شما پس از تائید مسئولین روزنامه در همین قسمت قرار خواهد گرفت.
باتشکر
نــام: * متن نظر:
   
 
 
  
   
نام خانوادگی:  
رایــانـامـه:  
سایت/وبلاگ:  
محرمانه ماندن مشخصات  
 
کد امنیتی